کابوس پارچه‎ای

سه شنبه , 12 می 2015 ساعت 5:19

حسین حمیدیا

از صبح احساس می‌کنم که دوباره دارم چاق می‌شوم. حالا چند ماهی می‌شود که با رژیم درمانی و درمان کبد چربم، در کنار ورزش روزانه، مقداری وزن کم کرده‌ام. بگو ۱۵ تا ۱۷ کیلو. روزی که شروع کردم، ۸۵ کیلو بودم و پادرد امانم را بریده بود. اما حالا، روزی یک ساعت ورزش می‌کنم و در کنارش، مثل همیشهٔ این پنج سال اخیر، غذایم را کنترل می‌کنم.

بار اول، ویر این چاق شدن را فروشنده نمایندگی پوشاک ابرکرامبی اند فیچ به جانم انداخت. با عبدالله و اقدس و فائزه رفته بودیم قشم و داشتیم دیوانه وار خرید می‌کردیم. عبدالله تی‌شرتی خریده بود که از آن خوشم آمد. وارد فروشگاه که شدیم، فروشنده پیشنهاد سایز بزرگ را داد و من، گفتم که نه! مدیوم می خاهم. از او اصرار و از من انکار که مدیوم خوب است. آخرش هم همان مدیوم را برداشتم، با این امید که بازهم لاغرتر می‌شوم. روزهای اول بهمن بود و به ۷۵ رسیده بودم. همانجا فائزه شروع کرد که تو سه ماه پیشش را ندیده‎ای که غولی بود! کلی رژیم گرفته و ورزش کرده تا این سایزی شده… فروشنده پوزخندی زد و گفت: «این رو ولش کنی دوباره ۸۵ کیلو شده، شاید هم نود!»

از آن آدم‌ها نیستم که وقتی خردم می‌کنند تکه‌هایم بیرون بریزد و بشکنم، برعکس مثل خمیر، خودم را با شرایط تطبیق می‌دهم و سعی می‌کنم محیط را برای خودم فراهم کنم. از حرف فروشنده رنجیدم اما هرگز به این فکر نیافتادم که فروشگاه را ترک کنم و خرید نکنم. برعکس، یک تی‎شرت دیگر با سایز مدیوم هم خریدم. از فروشگاه که بیرون آمدیم همه خوشحال بودند اما من، انگار آوار دنیا روی سرم خراب شده بود. خودم را دوباره همان آدم چاقی می‌دیدم که چیزی نمی‌خورد اما روزبه روز وزنش بیشتر و بیشتر می‌شود.

آن سفر گذشت… تمام زمستان که هوا سرد بود، صبح‌ها تصمیم می‌گرفتم برای ورزش از خانه بیرون بروم اما سردی هوا را که می‌دیدم، بی‎خیال می‌شدم و طبعن خاب را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دادم. اما چه فایده؟ هربار خاب برایم مساوی بود با کابوس… کابوس مرد فروشنده که از دور مرا دید می‌زد و به تی‎شرتی که از او خریده بودم و از تنگی، جر خورده بود پوزخند می‌زدم. از یک طرف کابوس از بین رفتن لباس مارک و از طرف دیگر، کابوس چاق و خپله شدن دوباره…از زورش، صبح‌ها جلوی تلویزیون و با سی‎دی‌های ایروبیک فائزه ورزش می‌کردم. اما چه فایده؟ کابوس فروشنده همیشه همراه من بود.

فائزه سال پیش هم برایم از بازار دو پیرهن خریده بود. به زور وادارش کرده بودم برایم مدیوم بخرد. عید که رسید و لباس را باز کردم، تنگ شده بود. خلاصه عید ۹۳ را با همین پیراهن تنگ گذراندم و بعد از عید بود که فائزه، آن یکی را برد و با سایز بزرگ‌تر عوض کرد. من اما زیر بار باز کردن آن نرفتم و تا امسال نپوشیدمش. روزهای آخر سال بود که به سرم زد لباس را تنگ کنم و بپوشم. آن هم خودش داستانی داشت. کابوسی که حالا، شبهای متمادی است روزم را سیاه کرده…

سرکوچهٔ ما خیاطی است که دو کارگر دارد. یکی از آن‌ها در کار شلوار است و دیگری، پینه‎دوز است. کارهای وصله، تنگ کردن، دم پا کوتاه کردن و … با دومی است. پیرمرد کچل چاقی است که همیشه عرقگیرش خیس است و بوی بد بدنش، حالت را به هم می‎زند. از آن‌ها که از وقتی چشم باز کرده‌اند، در خیاطی بوده‌اند و حالا، از صبح ساعت ۶ تا شب ساعت ۱۱ سرکارند تا خرج زندگی را بدهند. پیراهنم را با شلوار کت و شلوار عقدم برای تنگ کردن پیش خیاط بردم. یادم آمد، عروسی خالهٔ فائزه نزدیک بود. قرار بود همین لباس را بپوشم. زیر همان تک کت و شلواری که بعد از ۱۰ سالگی، تا حالا داشته‌ام.

پیرمرد دستش تند است و کارَت را زود راه می‌اندازد. اما حوصلهٔ تمیزکاری ندارد. فقط تنگ می‌کند و تحویلت می‌دهد. دیگر اتو کردن و خط انداختن با خودت است. قرار نیست در این زمینه به تو خدماتی ارائه دهد. فقط می خاهد کارت را زودتر تمام کند و خودش را زودتر به پول برساند. الحق و الانصاف، روی من یکی را سفید کرده. الغرض، لباس را گرفتم و به خانه آمدم. عادت ندارد اجازه دهد آنجا پرو کنی. فضا اندک است و هزارتا کار دارد. من هم حالش را نداشتم به این زودی لباس را بپوشم. گفتم حتمن اندازه است دیگر، چه  کاری است که دوباره کارش را تست کنی؟

بی‎خیالش بودم تا سوم اسفند. دست بابا که سوخت، تصمیمم را گرفتم که بروم ببینمش. خیر سرم پسر بزرگ بودم و باید این جور وقت‌ها، سرآوری می‌کردم. چه سرآوری هم! هر سه بار سفرم به یزد با دلخوری تمام شد و سرشکسته برگشتم. گفتم بگذار لباس بپوشم، الکی با خودم بار نکشم و بعد ببینم که اندازه‌ام نیست. لباس را پوشیدم. اندازهٔ اندازه بود. حتا آستین‌ها را تنگ کرده بود، چیزی که اصلن به فکرم هم نمی‌رسید. اما آستین‌ها کمی دراز بودند. اصلن انگار کوتاهشان نکرده بود. بی‎خیال. اهل این سوسول‎بازی‌ها نبودم. آستین‌ها را تا زدم و با دل خوش، جلوی آینه ایستادم. دیدن این هیکل، توی این لباس، باید جالب می‌بود.

جلوی آینه ژست گرفتم و به خودم گفتم خدایی خوب لاغر شده‎ای. دمت گرم. توی دنیای خودم بودم و هی از این پا به آن پا می‌شدم. مخصوصن اینکه شلوار قهوه‎ای هم به این پیراهن می‌آمد و کلی خوش تیپ شده بودم.

اما همیشه در گوشه‎ای از تاریکی، آنجا که فکرش را نمی‌کنی، دیوی خفته است که تا بوی خوشحالی تو را می‌شنود، بیدار می‌شود و کل رویایت را به کابوسی تلخ بدل می‌کند. کابوسی که شب‌ها راحتت نمی‌گذارد و روزها، مثل فیلم سینمایی جلوی چشمت راه می‌افتد…

دیگر دلم نمی‌خاست لباس‌هایم را به پیرمرد بدهم. یک دوجین لباس و شلوار گشاد داشتم. دو شلوار لی، چهار شلوار پارچه‎ای که یکی کهنه شده بود و ارزش تنگ کردن نداشت و از سه تای بقیه هم یکی کهنه‎تر بود، یک پیراهن چهارخانه که فائزه خیلی دوستش داشت و بالطبع من هم و دو تی‎شرت تقریبن نو که یک تابستان هم نپوشیده بودمشان. انگار کل انبار لباست را بریزی توی ماشین لباس شویی و با آب گرم بشویی، دریغ از آنکه لباس‌ها پشمی است و وقتی که لباس‌ها را روی بند پهن می‌کنی، با لباس‌های فیل مواجه می‌شوی… لباس‌هایی که هرکدام چند سایز از تو بزرگ‌ترند.

چاره‎ای نبود، باید ترتیب لباس‌ها را می‌دادم. از طرفی، پیرمرد مرا حسابی تحقیر کرده بود و از طرفی، مثل آفتابهٔ ملا محرم شده بود و جز او کسی نمی‌توانست دست به لباس‌هایم بزند. آخرین باری که پیشش رفتم، فکر کنم سر خرابکاری‎ای که در تنگ کردن شلوارها کرده بود رفته بودم، هر سه خیاط متفاوت سه شلواری را که تنگ کرده بود، گونی‎دوز نامید و خودش را تنها خیاط شهرهٔ این شهر! من هم چاره‎ای نداشتم، باید به حرف‌هایش گوش می‌دادم یا مثل همهٔ آن سه باری که خیاطم را عوض کرده بودم، سراغ خیاط دیگری می‌رفتم و کل اسرار خانوادگی در مورد دوختن لباس و شلوارم را نزد آن‌ها عیان کنم. ته تهش هم این بود که باز هم خیاط چهارم، بقیهٔ خیاط‌ها را گونی‎دوز می خاند و من هم بالطبع گونی‎پوش… هرچند این تحقیر آنقدرها هم مهم نبود و من هم با گفتن اینکه حالا تو که خبره‎ای درستش کن، قضیه را بی‎هزینه به نفع خودم تمام کردم، اما آن تحقیر بزرگ هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌دارد. انگار آن خیاط لعنتی خدا بود و می‌دانست که این مهرهٔ حقیر شطرنجش قرار است پایش را در کدام خانه بگذارد، برای همین پیش بینی لحظه به لحظه‌اش را می‌کند تا کارهایش راحت تر پیش برود… اما مهرهٔ شطرنجش، همیشه خاب به وقوع پیوستن پیش بینی خدایش را می‌بیند و از کابوسش خیس عرق بیدار می‌شود، با شمشیرش جلو می‌رود و خانه‌ها را دو تا یکی می‌کند تا پایش را در خانهٔ معهود نگذارد… اما چاره چیست؟ «آخرش همه‎مون می‌میریم»

جلوی آینه که داشتم پز خودم را می‌دادم، آنجا که آستینم را بالا زدم، رد یک تکهٔ نچیده را روی آرنجم دیدم. درست موازی خط اتو. آنجا که به خودت حق می‌دهی آرنجت را روی لبهٔ میز بگذاری، حتا اگر کثیف باشد! انگار خیاط نامرد قبل از آنکه لباس‌هایم را تنگ کند، به آن فروشندهٔ جلف ابرکرامبی اند فیچ زنگ زده بود و پرسیده بود: «این مردک به نظرت احوالش چطوره؟ به نظرت بازم چاق می شه یا همین قدی می مونه؟ می خام لباساشو تنگ کنم». جوانک نامرد، حتا نکرده بود اندکی جانب مرا بگیرد و بگوید حالا تو هم زیاد سخت نگیر، انشالله که چاق نمی‌شود. کارت را بکن!

پیرمرد یقهٔ مهرهٔ شطرنج را گرفته بود و پرتش کرده بود توی خانهٔ سفید کناری، همان سه کنجی که رخ، پشت فیل و اسب رقیب گیر می‌افتد و چاره‎ای جز حذف شدن ندارد. حالا بماند که سربازی بیش نبود! گفته بود آخر و عاقبتش همین جا می‌بینمت. برای همین، درز اضافهٔ لباس را نبریده بود و فقط دوخت درز را گرفته بود و دوخت زده بود تا اگر روزی دوباره چاق شدم، بدون هزینه، درز را بشکافم و دوباره بتوانم لباس را بپوشم. همان لحظه، شلوارم را مثل بچه‌های سه ساله از پا در آوردم و درزهای شلوار را هم چک کردم. درزهای شلوار هم همین داستان را داشتند. انگار او هم مرا دیده بود که دوباره ۹۰ کیلو شده‌ام و با فائزه، بازار را برای پیدا کردن لباسی که آستینش قد دستهای مجید نباشد و شکم من در آن جا شود بازار را بالا و پایین می‌کنم.

این روزها، هرروز صبح، به زور از رختخواب بلند می‌شوم و تا پارک دوان دوان می‌روم تا خاب از سرم بپرد و بتوانم اقلن یک ساعتی ورزش کنم. جمعه‌ها هم به استخر می‌گذرد و هر سه روز یکبار هم ساعت ۸ شب که از سر کار به خانه بر می‌گردم، سر راهم به درمانگاه محل می‌روم تا خودم را مجانی وزن کنم… همین روزها، همین روزهایی که دوباره احساس می‌کنم دارم چاق می‌شوم…

پدری و فرزندی

شنبه , 09 می 2015 ساعت 21:58

علیرضا سرفرازی

حال که آب از آسیاب افتاده و تقریباً همه در باب پدری و فرزندی نوشته‌اند و همزمانی فرخنده‎ای هم داشته روز پدر امسال با روز معلم، گفتم کوتاه بنویسم در مورد پدری و دوستی. این توصیه که “والدین باید دوست فرزندانشان باشند” را از آن رو که مفهوم دوستی معنایی است به شدت کثیرالمصداق خیلی نمی‌پسندم. راستش اصلاً قبول ندارم؛ خصوصاً اگر دوستی را به رفاقت معنا کنند. تا آنجا که عقل من می‌رسد، پدر، دربان جهان است برای پسر. دنیایی که در برابر او خواهد بود و در واقع هست را پدر برایش تعریف می‌کند. تا مدت‌ها، بنا به اهلیت و سر پا بودن پدر، لقمه غذا از سفره پدر است که به دهان پسر می‌رود. دست چپ و راست برای دکمه بستن و دوش چپ و راست برای غسل کردن را پدر می‌آموزد به فرزند.

برای من و امثال من پدر نه رئیس است و نه ارباب. اگر نیازی به آقا بالاسر باشد، همین پدر لازم و کافی و شاید و باید است. رفاقت پدر و پسر را دیده‌ام؛ از آن نوعش که حتی مدعیان زیستن این تجربه ندیده‌اند. راستش خیلی تجربه خوبی نشده. کمی رهاشدگی داده به پسر. نمونه‌های خوب هم هست البته و همه را نمی‌شود یک سره رد کرد؛ با این همه آنان که رابطه “هم‌دلی” داشته‌اند، تجربه بهتری از سر گذرانده‌اند. من فراتر از مفهوم مطیع بودن، طوری بزرگ شده‌ام که با هیچ کس راهم کاملاً یکی نشود؛ با این همه، همراهی نکردن را با همدلی اشتباه نکردم. می‌شود ادعا کرد که کم‎کم بزرگ‌ترم را دارم قانع می‌کنم که راهمان کمی اگر یکی نیست، به خاطر همدلیمان، به راهم کمی نظر کند.

آنان که به بالاسری اعتقادکی دارند، واسطه‎ای باید باشد از سر دعاگویی که قوتشان دهد. بزرگ‌تر و همدلی که “آقایشان” باشد پس از امیر مؤمنان، پدر و یا کسی است که حق پدری به گردنشان دارد. رفاقت و همراهی کارآمد نیست. بزرگ‌تر همدل لازم است.

این را نوشتم برای این صفحه چون دوست داشتم در این صفحه این حرف زده شود. تا حالا هم از این حرف‌ها نه زده بودم و نه نوشته بودم.

ز درخت ِ پوچی

پنجشنبه , 20 سپتامبر 2012 ساعت 20:28

مرتضی ابراهیمی

به مائده ایمانی

ده سال قبل که دو نهال زیتون از دوست پدر هدیه گرفتیم این روزها را نمی‌دیدیم. بی خبر از قضایای گرده افشانی و شکوه همسرداری، درخت نر را در حیاط خانهٔ خاله، زیر تاک سایه گستردشان کاشتیم و درخت ماده، نصیب باغچهٔ لخت خانهٔ ما شد. به زودی، رنگ درخت نر به زردی افتاد و حکایت بیهودگی‌اش مایهٔ قتلش شد.

درخت ماده تقدیر دیگری داشت. آب فراوان و نور کافی. درخت، مثل همهٔ اهالی خانه – با همه بیهودگی‌شان- رشد کرد و قد کشید. در همهٔ این مدت در گوشش می‌خواندیم که «نه سایه داری و نه بر» ولی آخر دلمان نیامد حیات را ازو بگیریم. تا اینکه امسال بار داده است. ولی در خانهٔ ما اهل دو چیز پیدا نمی‌شود، توافق و زیتون. هر روز بعد از ظهر می‌روم پای باغچه می‌نشینم و این حجم عظیم عبث را نگاه می‌کنم که چطور سالیان درازی ملامت بی مایگی را بر دوش کشید و حال باید رنج افتادن و تکیدگی انبوه میوه های ناچیده اش را بر زمین گرم تابستان تحمل کند. تصمیم گرفته‌ایم تا باقیماندهٔ زیتون‌ها را بچینیم و استفاده کنیم تا کمی درد درخت پوچی را تسکین دهیم. همگرایی فایده و معناداری، چیز عجیبی است.

چیزی که فکرم را گاه و بی گاه مشغول خود می‌کند این سوال است که چرا باید محبت دوست پدر، دو درخت زیتون را از بهشت معنای خودشان براند. جایی که نه ملامت می‌شنیدند و نه بی فایده می‌ماندند. جایی که داغِ نابجایی و ناهمگونی دلشان را نمی‌سوزاند. سالیان سال باید پای‌بند تبعید ناخواسته بمانند و بار هستی را بر دوش کشند. کنار باغچه که می‌نشینم زیاد فکر می‌کنم. از کم مایگی من و درخت زیتون که بگذریم در یک چیز مشترکیم. در پوچی ناشی از «نابجایی»

وبلاگ‎ها و غول شبکه اجتماعی

دوشنبه , 03 سپتامبر 2012 ساعت 20:27

علی شبلی

به بهانه روز وبلاگستان فارسی

الف: من به برتری گذشته بر حال باور ندارم. این که «همیشه قدیم ها صفا بوده و خوبی بوده و الان دیگه از اون خبرا نیست.» به گمانم اینها بیشتر تفاخر دیرینیان بر تازگان است. اما درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی این گذشته برتری صادق است؛ نه به این دلیل که سابقون اهل صفا بودند و مهربانی و مرام؛ بلکه به دلیل برخاستن شبکه های اجتماعی.

ب: شبکه های اجتماعی وبلاگ ها را به انزوا کشاند و در خود هضم کرد. حتی وبلاگ ها بخشی از یک شبکه اجتماعی شدند. من و بسیاری از شما، نوشته های وبلاگی را در گودر و حتی همین پلاس می خوانیم. یعنی وبلاگ مثل قایقی شده است توی دریای شبکه اجتماعی.

ج: ما بیشتر دوست داریم دور هم بنشینیم و حرف بزنیم تا اینکه استادی روی صندلی بگوید و ما فقط بشنویم. وبلاگ چیزی شبیه منبر بود یا کرسی تدریس. کامنت‌ها سؤالات بعد درس و منبر بود. اما فیس بوک و گودر و پلاس و فرندفید یک شب‌نشینی بود به صرف حرف. تبدیل شدن ارتباطات اینترنتی از منولوگ و تک‌گویی به دیالوگ، و میل کاربران به گفتگو برتری شبکه‌های اجتماعی بر وبلاگ را رقم زد.
د: شبکه‌های اجتماعی مانند بنگاه‌های زودبازده‌اند. نوشته‌ای که می‌آید، فوراً لایک می‌خورد و کامنت‌ها آن را نقد یا تحسین می‌کنند. سرعت بازخورد برای نویسنده لذتی دارد که در وبلاگ این لذت نبود. اما از آن سو هم، عمر مفید پست‌ها در شبکه‌های اجتماعی کم‌تر بود و بعد از زمان کمی، در انبوه ارسال‌ها و فیدها گم می‌شد. اما نوشته یک وبلاگ همیشه زنده و تازه است.

هـ: محتوای شبکه‌های اجتماعی از وبلاگ عام‌تر بود. در شبکه‌های اجتماعی از خستگی یا از غذایی که می‌خوریم، سخن می‌گوییم. اما وبلاگ معمولا جای سخنی جدی است. شکی نیست که بیشتر ما دوست داریم، سخنانی بشنویم که جدی نباشد و نیازی نباشد کمی زیت سخن بسوزانیم یا اینکه میان کلمات جدی، چند جمله از زندگی روزمره دیگر دوستان بشنویم. راز برتری شبکه اجتماعی بر وبلاگ این است که شبکه‌های اجتماعی وبلاگ به علاوه چیز دیگرند.

ز دست کوته خود زیر بارم‎

سه شنبه , 03 جولای 2012 ساعت 20:26
یکی از افعال پررنگ زندگی من، خوابیدن و خواب دیدن است.  پررنگ که می‌گویم این نیست که آدمی باشم که صرفا زیاد می‌خوابد. من از آن دسته آدم‌هایی‌ام که تا وقتی چیزی درست کار کند، کاری به اتفاقات داخلش ندارند که چه هست و چه نیست. اما همین که سیستم از تعادل خارج شود و لنگ بزند برایم مهم می شود. خوابیدن هم برایم از وقتی مسئله شده است که دیگر مثل «قدیم‌ترها» – که هستی گنگ و پر ابهام ولی خارج از دایره‌ی تردید بود – نیست. قلب آدمی که از شور زیستن تهی شود، به هر دری می‌زند و تقلاها می‌کند بلکه به دوران طلایی حضرتش بازگردد. ولی برای آدمی خنگ و خام چون من به تدریج مسئله از صعود به قله‌های سر به فلک کشیده به خرامیدن در دشت های سرسبز و نهایتا گم شدن در کویر وحشت و احساس فرو رفتن در باتلاق، تنزل پیدا می‌کند. اینجاست که قطع تعلق و امید، آدمی را می‌رهاند. بگذریم… حرفم چیز دیگری است.
گفتم که خوابیدن برایم مسئله شده است و دوست دارم درباره‌اش بنویسم. حداقل در هشت نه سال اخیر، خواب عادی نداشته‌ام. یعنی یا کم‌خوابی یا پرخوابی زیاد در کار بوده. چند سالیست که به این بی نظمی، این نکته هم افزوده شده که برای فرار از افسردگی و رنج بیداری و زنده بود ، جد و جهدی عظیم برای خوابیدن داشته‌ام. اما انگار من و واقعیت و تلخی روی یک گوی کوچک با هم به سر می بریم و هرچه بیشتر دور می‌شوم، نزدیک‌تر می‌شود و هرچه بیشتر مست می‌کنم هشیارتر می‌گردم. بیشتر خواب‌هایم از جنس نماد و استعاره‌اند. به ظاهر کم پیش می‌آید رگه‌هایی از واقعیت روزمره در آن‌ها ببینم. اما خوب حس می کنم که چطور ذهنم، مسائلی را که در هشیاری از فکر کردن و مواجهه باهاش گریزانم، اینچنین به رخم می کشد و ضعفم را جلوه ای دیگر می‌دهد.
من در خواب، آدمی ترد و شکننده‌ام. کسی که همیشه دارد دنبال چیزی می‌گردد و نمی‌یابد. سر سوی مقصدی دارد و هرگز نمی‌رسد. هر بار چشم که بگرداند می‌بیند همان جای اولش است. کسی هستم که احساسات و دل‌نگرانی‌ها و ترس‌ها در خواب هم دلش را می‌فشرند و شیره‌ی جانش را می‌مکند و تردید چارچوبش را از هم می‌پاشاند. همه‌ی چیزهایی را که در بیداری ازشان گریزانم در خواب گزیری از آنها ندارم. حتی اگر اراده کنم و قدم از قدم برندارم خوابم آنقدر تنگ و تاریک می‌شود تا به هم برسیم. سقوط می‌کنم و صدای خرد شدن استخوان‌هایم را می‌شنوم. بی‌پناهی به تک‌تک لحظات خواب‌هایم تسری یافته است. صحنه‌ها ناگهان عوض می‌شوند و احوالات آدم‌ها در تغیرست. این اواخر خواب گیلاس می‌بینم. هر طرف که رو کنم خوابم پر از گیلاس است. گیلاس‌هایی به قدر سیب و هندوانه. خواب دیدم که شب، وسط کویر گم شده‌ام. نه راه پیش دارم و نه راه پس. نه پای ماندن و نه دل رفتن. میان انبوس گیلاس‌ها گمشده بودم و هوس‌اش دلم را می‌سوزاند اما برای من نبودند. کاش این خواب‌های آشفته گم شوند. قلبم هزار گنجشک دارد.
عکس از اینجا

فوتبالی که می‌شناسیم (اخلاقیات سوباسا اوزارا)

چهار شنبه , 20 ژوئن 2012 ساعت 20:25

پارسا قاسم‌آبادی

میگویند فوتبال در جایی  حدود ۳۰۰ سال پیش از تولد عیسی پسر مریم که درود پروردگار بر او باد در چین و گویا قبل تر در مصر باستان دیده‌ شده است. اما شاید بعد از تقریبا  بیست و اندی قرن بود که دست خدا بر روی زمین ظاهر شد و انتقام جنوبی ها را از فرزندان انگلوساکسون گرفت. و شاید عجیب نباشد که چگوارا درباره ی فوتبال چنین تعبیری دارد:

این یک بازی ساده نیست، این یک سلاح انقلاب است

اما به زعم من، ما فوتبال را در یک دنیای دیگری مشاهده کردیم، در دنیایی که کاپتان “سوباسا اوزارا” و یارانش در جعبه‌ای که مادر بزرگانمان آنرا وعده ی آخر الزمانی میدانستند به ما درس اخلاق آموختند و برد در هر شرایط را ناپسند اعلام کردند. و یا وقتی تیم امید با تمام یارانش حتی “تاکشی” به میدان میرفت تا فقط این را بگوید که با امید است که پیروزی حاصل میشود.

ما در کودکی از “ایشی زاکی” درس فداکاری آموختیم و دیدیم که چگونه میشود برای یک تیم صورت خودمان را جلوی توپ بگذاریم تا گل نخوریم.

اینها را جمعه‌هایی می‌دیدیم که در طول هفته در کتاب‌مان عکس رنگی شده ی نوجوانی به نام حسین را برایمان نقاشی کرده بودند و او را بهانه ی روز نوجوان کردند، که چه… ویا دهقانی را بازگو میکردند که لباس خود را آتش زد تا به قطاری بفهماند جاده بسته است تا بعد از سالها چهره ی رنجور او دستمایه ی گزارشی تلویزیونی شود تا فراموشیمان را به رخ بکشد. براستی در آن ایام نوجوانی و یا کمتر چگونه میخواستند به ما بفهمانند که حسین را چه چیزی فهمیده کرد…

به راستی اگر ستارگان دنیای فوتبال جهان روزی در مقابل تیم محله ی ما صف بکشند، ما نیز همچون طرفداران اندک تیم “امید” فریاد “آفرین آفرین تیم امید” سر میدهیم. یا به تبعیت از ژست اومانیستی‌مان به طرفداری از صورت های زیبا سوار بر ساقهای گران قیمت خواهیم پرداخت…

هیچ وقت دیوار خانه‌یمان را فراموش نمی کنم که مجازاً دنیایی بود که آن طرف‌ش تیمی قَدَر شوتهایم را برمی‌گرداند.

اخلاق کودکانه‌ام را به کاپتان”سوباسا”، “واکاشی زوما”، “جون میزوگی”، “واکی گنزو بایاشی”، “تارو میساکی” و حتی “کاکرو یوگا” مدیونم که به من آموختند در ناخوشی و خوشی، در بیماری و سلامتی، در فقر و تنهایی از “من” مهم تر موفقیت “تیم من” است.

در انتها شاید نظر اینجانب درست باشد که:

شخصیت ها هر چه مجازی تر باشند، جدال برای تصاحب هویت آنها کمتر است و از آن جهت که حوزه ی اشتراک معنی مخاطب، محدود به آن شخصیت می‌شود نه اجتماع استعمارگر آن در نتیجه خلوص معنی آن و یا به سخن دیگر قدرت پیام رسانی آن بیشتر می‌شود.

صبر ِ شنیدن و روی ِ جواب

یکشنبه , 10 ژوئن 2012 ساعت 20:24

انصاف و حد و حدود آن جزو دغدغه‌های روزانهٔ من است؛ هم به این دلیل که خودم به فکر کردن درباره‌اش علاقه‌مندم و هم به این دلیل که دوستانم مرتبا از من می‌خواهند منصف باشم. من در یکی دو سال گذشته تغییری را پشت سر گذاشته‌ام که باعث شده در خیلی از مقدمات و پیش‌‌فرض‌های اساسی با بیش‌تر دوستانم اختلاف پیدا کنم. این دوستان حس می‌کنند من دربارهٔ آنها و مرام‌شان -که مرام سابق خودم باشد- منصف نیستم و این را به زبان می‌آورند.

برای حل معمای انصاف، معمولا به خودم فکر می‌کنم و این که چه برخوردی را در قبال خودم و عقایدم منصفانه می‌دانم. واضح است که روی برخوردهای مخالفان فکری تمرکز بیشتری می‌کنم، چون عموما پای انصاف در هنگام مخالفت به میان می‌آید. از خودم می‌پرسم حداقل انتظاری که از یک مخالف فکری دارم چیست؟ و پاسخ این است: این‌که دربارهٔ درستی یا نادرستی عقایدم فکر کند؛ به بیان دیگر، نادرستی آن‌ها را بدیهی نداند. به این نتیجه رسیده‌ام که لازمهٔ چنین برخوردی، حداقلی از درک است. یعنی فرد باید بتواند خودش را به جای مخالفش ببیند، فرضیات او را فرض قرار دهد، مسیر استدلال او را در ذهن مجسم کند و ببیند تا کجا با این مسیر موافق است. انصاف هم مثل اغلب صفات بشری نسبی است و درجاتی دارد. احتمال می‌دهم هرچه درک فرد از مقدمات و منطق مخالفش و همین طور از زمینه‌های فرهنگی او عمیق‌تر باشد، انصاف بیشتری در برابر او داشته باشد.
فکر می‌کنم این گذارهٔ واضحی است و بسیاری حاضرند تاییدش کنند که من نمی‌توانم از مخالفم انتظار داشته باشم  مرا و استدلال‌هایم را دقیقا به همان چشمی ببیند که خودم می‌بینم؛ چون اگر این گونه بود، ما مخالف هم نبودیم. این کاملا طبیعی است که مخالف من بعضی از مقدمات مرا نادرست، بعضی از استدلال‌های مرا سست، و بعضی از نتیجه‌گیری‌های مرا در تناقض با بعضی دیگر تشخیص بدهد. با وجود وضوح این گزاره، خیلی از ما در عمل چنین تشخیصی را به بی‌انصافی مخالفمان نسبت می‌دهیم؛ از او می‌رنجیم که چرا ما را از چشم خودمان نمی‌بیند.
من می‌توانم گواهی بدهم که دست کم برای خودم، منصف بودن همیشه آسان نیست. حتا همیشه انگیزهٔ کافی برای آن ندارم. بین کسانی که با عقایدشان مخالفم فرق می‌گذارم؛ بعضی از آن‌ها را به دلایل شخصی بیش‌تر دوست دارم و تمایل بیش‌تری دارم که درک‌شان کنم. برعکس، دوست ندارم خودم را به جای برخی دیگر بگذارم؛ چون از این‌که مثل آن‌ها باشم و فکر کنم حس بدی پیدا می‌کنم. قبول دارم که در بسیاری از موارد آگاهانه یا ناآگاهانه از درک کسانی که عقایدی شبیه عقاید پیشین خودم دارند شانه خالی کرده‌ام و استدلال‌های آن‌ها را بدون این‌که در ذهنم مرور کنم رد کرده‌ام. اما از سوی دیگر فکر می‌کنم در بعضی از موارد به اشتباه به بی‌انصافی متهم شده‌ام و آنچه دیگران بی‌انصافی نامیده‌اند، چیزی نبوده جز مخالفت طبیعی من با استدلالی که قبولش ندارم.

فاطمه هستم، یک حراف!

چهار شنبه , 06 ژوئن 2012 ساعت 20:24

دیشب بود یا امروز؟ خاطرم نیست! مهم هم!

یک دفعه یک نفر باصدای بلند داد زده بود که باید در تربیت من اشتباه کرده باشند! انگار کن که یکی از این زنگوله های بزرگی که اسم رنگشان را بلد نیستم، تو بگو طلایی-مسی مثلا، را برداشته بود و از این اتاق به آن اتاق می رفت و صدایش می پیچید در بی در و پیکر خانه ی ذهنم! انگار کن که به خیالش فهمیده است علت این همه زیاده درد کشیدن ها را، اشتباهی و فانتزیک خواستن و دیدن ها را، قصه وار و صورتی خواستن و دیدن ها را… یاد گرفته ام من اما، راه و رسم ِ خواباندن شور و هیاهوی این زنگوله به دست درونم را! اوهوم! کیبورد به دست شدن! نه اینکه نوشته باشم َش ها! نه! همان اراده که نه، جرقه ی مکتوب شدن کافیست، که اما و اگر ها و شاید و شک های صدا خفه کن وارد گود شوند! اجی مجی لا ترجی بخوانند و در چشم بر هم زدنی زنگوله به دست ِ جیغ جیغو را تبدیل کنند به دست بر زیر چانه مانده ی نمی دانم گو! فرضیه بر روی فرضیه علم کن! مثال نقض روی مثال نقض رو کن!

البته که نتیجه ای بدست نیامد آن شب/روز! و اما و اگر و شاید ها در مسالمت به هم گوش دادند فقط، و در آخر یک بی خیال بابای بی عارانه تحویل هم دادند! و بعد بی در و پیکر خانه ی ذهن در یک سکوت نحس فرو رفت!

امشب؟ باید حواس خودم را پرت می کردم! البته که هاو آی میت یور مادر ِ بی مزه جواب نداد! پلاس گردی و ریدر نوردی هم! درس و مشق و پروژه را هم که نباید حرفش را میزدم! دست به دامان ِ کتاب هایم باید میشدم از همان اول هم! اعترافات روسو، در همان چند صفحه و چند سطر اول اما، صدای زنگوله ی دیشب/ امروزی، را درآورد باز هم! یک جور ِ ملایم و لبخندناکی اما این بار! دست به کیبورد شدم این بار به نقل قول، باز هم همان قصه ی خود را در کلام و قصه ی دیگری یافتن و لذت بردن…

“هیچ چیز را درک نکرده بودم. همه چیز را احساس کرده بودم. این احساسات گنگی که یکی پس از دیگری تجربه می کردم به هیچ روی خردی را که هنوز نداشتم ضایع نکرد اما شکلی بدان داد که کیفیتی دیگر داشت، و تصوری از زندگی بشر در من پدید آورد که غریب و داستان گونه بود و هرگز تجربه ها و تأمل هایم نتوانستند مرا از آن رهایی بخشند.”

هووممم… یک روز دست بر میدارم از این میل ِ اعصاب خورد کن برای نتیجه گرفتن، رأی قطعی دادن… یاد خواهم گرفتن لذت بردن صرف از صدای زنگوله ها و شاید و اما و اگر گوهای بعدش را، و  گفتن یک ” اوهوووممم… شاید…” مهربانانه خطاب به همه شان…

اوهوممم… شاید… :)  

در آستین بیم و امید

سه شنبه , 05 ژوئن 2012 ساعت 20:23

ابراهیم آذر

به زهرا رازیانی

اگر می دانستم معنی چوب و فلک خانه چیست، محال بود دست به دایره بزنم، یا در غیاب مادر به سراغ قابلمه ی شیرینی بروم، با بر استکان چای سه تا حبه ی قند – آن هم به این درشتی – توی دهنم جا بدهم. اگر می دانستم ملاخدیجه تا این حد بی رحم است، تنگوی آب را از پله های آب انبار محله طوری بالا می آوردم که به زمین نیفتد و نشکند و سروکارم به خدمت ملا نیفتد و به جای تنگوی به آن کوچکی مجبور نباشم کوزه ی به این بزرگی را در بغل بگیرم و عرق ریزان راه آب انبار را کز کنم، آنهم نه هفته ای دو روز که روزی دوبار. اگر می دانستم ملاخدیجه عجز و التماس به گوشش نمی رود، غلط می کردم و مثل کنه از دامن قبای پدر نمی آویختم تا یکی شاهی بگیرم و از دکان آقا محمدحسن قناد پشمک بخرم و همه اش را توی راه بخورم .

دریغا که با این قیافه ی ملاخدیجه آشنا نبودم و سرانجام بازی روزگار و از همه بالاتر مصلحت دید همسایگان کار خودش را کرد و آن دوران آزادی و بی باکی سپری شد ؛ و یک روز صبح زود مادرم دستم را گرفت و با یک مفرشوی قند و دوتا بسته ی تنباکو، به دست ملاخدیجه سپرد که «ملا، گوشت و پوستش مال شما، استخوان هایش مال من». و من در همان نخستین روز مکتب با اولین بازیگوشی، مزه ی ترکه های ملاخدیجه را چشیدم و دریافتم که کلی با نی غلیان های مادرم فرق دارد. آن روز تا غروب آفتاب، همراه سوزش دست ها و قطرات اشک با آب دماغ آمیخته، می کوشیدم با روان کردن نخستین سرمشق شفاهی، عظمت فاجعه را به دست فراموشی بسپارم که «اول کارها به نام خدا- پس مبارک بود چو فر هما» و دریغا که چهل سالی طول کشید تا به عمق معنی «مبارک» و «فر هما» پی ببرم.

در آستین مرقع / صفحه ۳۴۱ / علی اکبر سعیدی سیرجانی

دم ظهری را به نظافت خانه پرداختم. به عادت همیشگی همه ی ظرف های کثیف را مرتب و منظم توی سینک ظرفشویی چیدم و گذاشتم خیس بخورند. همه ی آت و آشغال ها را از گوشه کنار خانه توی پاکت زباله فشردم و ظرف ها را شستم.  فرش پادری را نیز شستم. جارو به دست آشپزخانه و نصف هال را تمیز کردم. حتی جلوی درب خانه را نیز آب و جارو کردم. ناهار نپخته ام اما میلی هم ندارم. در عوض چشم هایم را می بندم و تصور می کنم. بوی برنج و زیره توی خانه پیچیده است و قل قل قابلمه ی خورشت خوش رنگ حالم را خوب می کند. مثلا دارم انتظار شوهرم را می کشم. می خندم. عجب زنی می شد که بشوم. نسیم خنک کولر مرا به خود می آورد. نصف خانه را بیشتر تمیز نکرده ام. همین قدر هم غنیمت است.

خودم را روی مبل می اندازم و در آستین مرقع می خوانم. چقدر قصه گویی اش دلم را می برد. می دانم که می شود برای ساعتی از این عالم خاکی رها شوم و بگذارم قصه گو هرجا که می خواهد مرا ببرد، وگرنه مشکلات بی شاخ و دم که تمامی ندارند و مثل دِرُم های خاک صحرا هرچه آب باشد یکجا می بلعند و درختان را بی نصیب می گذارند. به قصه ی ملاخدیجه و کت مار و موشش که می رسم یاد حمام خانه ی قدیمیمان می افتم و «علی وَرکَش»ی که با هیبت ترسناک و سیاه ، و چشم های سرد بی روحش لرزه بر اندامم می انداخت.خاطره ی حمام در نظرم جان گرفته است. کاشی های چرک و تیره، دوش زنگ زده که همیشه چکه می کرد، هوای نمور بوناک و مهم تر از همه نورگیر شیشه ای کدر بالای رختکن، جایی که همه می دانستیم علی ورکش از آنجا می آید تا ما را بخورد. نور کم سوی لامپ خاک گرفته اگر نمی بود حتی جرئت لحظه ای تماشای آن تاریکخانه را نداشتم. حمام فقط وقتی خوب بود که مادر یا عمه قابلمه ی بزرگ را پر آب می کردند و روی اجاق زرد رنگ می گذاشتند تا وقت من برسد. آن وقت صدایم می زدند تا داخل شوم.یعنی که نوبت من بود تا بنشینم وسط قدح بزرگ و مدام از سوزش چشم ها و طعم تلخ شامپو تخم مرغی بنالم و منتظر لحظه ی رهایی بخشی باشم که کاسه های پیاپی آب گرم بر سرم ریخته می شد. عمه اگر بود می‏دانستم که باید سوزش کیسه و سفیده را هم تحمل کنم، تا برای لحظه ای از معجزه ای که اتفاق می افتاد تعجب کنم. این که چطور کشک هایی که ترش و خوردنی نبودند را روی پوستم با آن کیسه زبر می کشیدند تا به زودی رنگ روی سفیدشان به سیاهی افتد.

مراسم استحمام که تمام می شد لااقل چندتایی قصه هم شنیده بودم. قصه ی علی ورکش و «یه سر دو زانو»، قصه ی انتقام مختار و دیگ روغن جوشانی که شمر را در آن انداخت. قصه ی آن ظالم دیگری که آه مظلوم دامنش را گرفت و حتی توی گرمای تابستان هم احساس سرما می کرد و چهل تا لحاف هم گرمش نکرد تا دست آخر سقط شد. حالا نوبت حوله ی بزرگ و پاره ای بود تا مرا تماما در آن بپیچند و خوب خشک کنند که خدای ناکرده یخ نکنم. بعد از آن باید حوله را دور کمرم می پیچیدم و به کمک مادر شلوارم را طوری به پا می کردم که به کاشی های خیس حمام هم نگیرد. آخر سر هم باید فاصله ی حمام و اتاق را می دویدم تا زود به علاءالدین برسم و به تماشای شعله زرد و طلق نیم سوخته و نشانگر معجزنمای نفتش بنشینم و دیدن آتش از بالای سر چراغ، بوی موی سوخته دماغم را پر کند.

اما حمام همیشه این همه خوب نبود. کاش آن روزهای «یُعرف المجرمون بسیماهم» هیچگاه نیامده بود. علی ورکش همیشه بالای نورگیر شیشه ای منتظر بود تا من ذنب لایغفری مرتکب شوم. آن لحظه بود که سیاهی هیکلش کاسه ی چشمانم را پر می کرد و دست و پایم را شل. آنچه در خاطرم مانده است صدای گریه و «غلط کردم»های من بود و صدا زدن های مادر برای اینکه علی ورکش بیاید و مرا بخورد تا دیگر اذیت نکنم. هرجا که بودم خودم را روی زمین ول می کردم و دست و پا می زدم تا شاید زور مادر نرسد که مرا به سمت حمام بکشد اما مگر چاره ای بود؟ در باز می شد و پرت می شدم وسط  آن تاریکی غلیظ. هزار بار می مردم و زنده می شدم. التماس می کردم و ضجه می زدم. دستگیره ی در را بالا و پایین کردم و به در لگد می زدم اما اتفاقی نمی افتاد. به زودی علی ورکش می آمد و کارم را می ساخت. هنگامی که مطمئن می شدم فرار از حکومتش ممکن نیست تسلیم قضا و قدر می شدم. لباس چرکی از توی سبد پهن می کردم روی سکوی رختکن و می نشستم در انتظار علی ورکش و درباره ی شکل و شمایلش خیالبافی می کردم و با خودم فکر می کردم که علی ورکش حمام ما وحشی تر است یا «یه سر دو زانو»ی حامدِ خاله. تازه، چشمانم هم به تاریکی عادت می کردند. البته که نه آن مرتبه و نه هیچ گاه دیگر علی ورکش پیدایش نشد. هر بار مادر به دادم می رسید و بغل بود و ناز و نصیحت. مادر آن روزها آیه ی خوف و رجاء بود، معنای اینکه می گوید:«هم در تو گریزم ار گریزم».

حرام کفایی

جمعه , 01 ژوئن 2012 ساعت 20:21

کسی که پیش چشم‌های تو زانو می‌زند و تسلیم می‌شود، باری را بر دوش تو می‌گذارد؛ همان باری را که خودش بر زمین انداخته؛ بار تسلیم نشدن. تو را متعهد می‌کند که نگذاری منظرهٔ تسلیم شدنت همان بلایی را بر سر دیگران بیاورد که تماشای تسلیم شدن او بر سر خودت آورده. هرکس به تعداد دفعاتی که شاهد تسلیم شدن دیگران بوده متعهد است که تسلیم نشود. حق تسلیم شدن به تعداد دفعاتی که اطرافیانت تسلیم می‌شوند از تو سلب می‌شود. انگار که یک جور واجب کفایی باشد؛ یا نه، حرام ِ کفایی؛ حرامی که هرچه بیش‌تر تکرار شود و هرچه بیش‌تر شاهدش باشی حرمتش بیشتر می‌شود.

به تعداد همهٔ کسانی که ناامیدی‌هایشان را به من اعتراف کرده‌اند، من متعهدم که امیدوار باشم. انگار که امید همهٔ آن‌ها را، پس از آنکه رهایش کردند، برداشته باشم و به دوش گرفته‌باشم. انگار که امید هر یک از آن‌ها زرهی باشد که روی زره قبلی پوشیده‌ام. به تعداد همهٔ این زره‌ها حق تسلیم شدن از من سلب شده است.