و لحظه‌ای که…

دوشنبه , 12 مارس 2012 ساعت 20:19

 

شیدا

دِینم به او، از جنس خون است و جان، که خونش ثاراللّهی است و جانش عبداللّهی، و منِ محدود را چه ارتباط به نامحدودِ مضاف به نامحدود…!
دِینم به او، در لحظه هاست، آنگاه که… لحظهٔ جدائی او از همسر که از عشقی پاک و تمام او را یافته بود…
لحظهٔ وداعِ هر باره که غم‎بارترینِ آنات است، لحظه‌ای که هر بارش سوزی جدید و نو دارد از بارِ قبل، چون از وداع قبل تا وداع جدید، آتش عشق شعله‌ورتر شده است و سوزان‌تر و در مقابل، هردو، استوارتر و محکم‌تر… که‌ ای کاش این قدر محکم نمی‌شدید تا بارشی از ابرهای دیدگانتان، آتش درونتان را خاموش می‌کرد…
لحظه‌ای که دخترش با چشمانی غم ناک که اشکانش چون شبنم – نه باران- بروی گونه‌های یاسی‌اش می‌افتاد، گل‌های یاسش آنقدر با طراوت می‌کرد که دیگر یاس نبود، نور بود، نورٌ علی نور… اشک دخترش که این‌گونه باشد، بماند اشک مادرش…
لحظه‌ای که مادرش، دلش به تب و تاب می‌افتد، جگرش از آتش دلش کباب می‌شود که پسرم… لحظه‌ای که همسرش برای طفلان تن‌هایش – که فقط خدا دارند و مادر، که همهٔ عالمی باشند – قصه خوانی سلحشوری پدر می‌کند، مشق عشق بابا می‌کند، که طفلانم! پدرتان رفته است، ولی می‌آید…
و لحظه‌ای که… و هزاران لحظه که می‌شود یک عمر، می‌شود یک عشق… و… ما مدیونیم…

 

پ.ن:
طلبه‎ای با نام مستعار شیدا، پس از اتمام سریال «شوق پرواز» و به بهانه ی آن ، برای «شهید» نوشت.