در آستین بیم و امید

سه شنبه , 05 ژوئن 2012 ساعت 20:23

ابراهیم آذر

به زهرا رازیانی

اگر می دانستم معنی چوب و فلک خانه چیست، محال بود دست به دایره بزنم، یا در غیاب مادر به سراغ قابلمه ی شیرینی بروم، با بر استکان چای سه تا حبه ی قند – آن هم به این درشتی – توی دهنم جا بدهم. اگر می دانستم ملاخدیجه تا این حد بی رحم است، تنگوی آب را از پله های آب انبار محله طوری بالا می آوردم که به زمین نیفتد و نشکند و سروکارم به خدمت ملا نیفتد و به جای تنگوی به آن کوچکی مجبور نباشم کوزه ی به این بزرگی را در بغل بگیرم و عرق ریزان راه آب انبار را کز کنم، آنهم نه هفته ای دو روز که روزی دوبار. اگر می دانستم ملاخدیجه عجز و التماس به گوشش نمی رود، غلط می کردم و مثل کنه از دامن قبای پدر نمی آویختم تا یکی شاهی بگیرم و از دکان آقا محمدحسن قناد پشمک بخرم و همه اش را توی راه بخورم .

دریغا که با این قیافه ی ملاخدیجه آشنا نبودم و سرانجام بازی روزگار و از همه بالاتر مصلحت دید همسایگان کار خودش را کرد و آن دوران آزادی و بی باکی سپری شد ؛ و یک روز صبح زود مادرم دستم را گرفت و با یک مفرشوی قند و دوتا بسته ی تنباکو، به دست ملاخدیجه سپرد که «ملا، گوشت و پوستش مال شما، استخوان هایش مال من». و من در همان نخستین روز مکتب با اولین بازیگوشی، مزه ی ترکه های ملاخدیجه را چشیدم و دریافتم که کلی با نی غلیان های مادرم فرق دارد. آن روز تا غروب آفتاب، همراه سوزش دست ها و قطرات اشک با آب دماغ آمیخته، می کوشیدم با روان کردن نخستین سرمشق شفاهی، عظمت فاجعه را به دست فراموشی بسپارم که «اول کارها به نام خدا- پس مبارک بود چو فر هما» و دریغا که چهل سالی طول کشید تا به عمق معنی «مبارک» و «فر هما» پی ببرم.

در آستین مرقع / صفحه ۳۴۱ / علی اکبر سعیدی سیرجانی

دم ظهری را به نظافت خانه پرداختم. به عادت همیشگی همه ی ظرف های کثیف را مرتب و منظم توی سینک ظرفشویی چیدم و گذاشتم خیس بخورند. همه ی آت و آشغال ها را از گوشه کنار خانه توی پاکت زباله فشردم و ظرف ها را شستم.  فرش پادری را نیز شستم. جارو به دست آشپزخانه و نصف هال را تمیز کردم. حتی جلوی درب خانه را نیز آب و جارو کردم. ناهار نپخته ام اما میلی هم ندارم. در عوض چشم هایم را می بندم و تصور می کنم. بوی برنج و زیره توی خانه پیچیده است و قل قل قابلمه ی خورشت خوش رنگ حالم را خوب می کند. مثلا دارم انتظار شوهرم را می کشم. می خندم. عجب زنی می شد که بشوم. نسیم خنک کولر مرا به خود می آورد. نصف خانه را بیشتر تمیز نکرده ام. همین قدر هم غنیمت است.

خودم را روی مبل می اندازم و در آستین مرقع می خوانم. چقدر قصه گویی اش دلم را می برد. می دانم که می شود برای ساعتی از این عالم خاکی رها شوم و بگذارم قصه گو هرجا که می خواهد مرا ببرد، وگرنه مشکلات بی شاخ و دم که تمامی ندارند و مثل دِرُم های خاک صحرا هرچه آب باشد یکجا می بلعند و درختان را بی نصیب می گذارند. به قصه ی ملاخدیجه و کت مار و موشش که می رسم یاد حمام خانه ی قدیمیمان می افتم و «علی وَرکَش»ی که با هیبت ترسناک و سیاه ، و چشم های سرد بی روحش لرزه بر اندامم می انداخت.خاطره ی حمام در نظرم جان گرفته است. کاشی های چرک و تیره، دوش زنگ زده که همیشه چکه می کرد، هوای نمور بوناک و مهم تر از همه نورگیر شیشه ای کدر بالای رختکن، جایی که همه می دانستیم علی ورکش از آنجا می آید تا ما را بخورد. نور کم سوی لامپ خاک گرفته اگر نمی بود حتی جرئت لحظه ای تماشای آن تاریکخانه را نداشتم. حمام فقط وقتی خوب بود که مادر یا عمه قابلمه ی بزرگ را پر آب می کردند و روی اجاق زرد رنگ می گذاشتند تا وقت من برسد. آن وقت صدایم می زدند تا داخل شوم.یعنی که نوبت من بود تا بنشینم وسط قدح بزرگ و مدام از سوزش چشم ها و طعم تلخ شامپو تخم مرغی بنالم و منتظر لحظه ی رهایی بخشی باشم که کاسه های پیاپی آب گرم بر سرم ریخته می شد. عمه اگر بود می‏دانستم که باید سوزش کیسه و سفیده را هم تحمل کنم، تا برای لحظه ای از معجزه ای که اتفاق می افتاد تعجب کنم. این که چطور کشک هایی که ترش و خوردنی نبودند را روی پوستم با آن کیسه زبر می کشیدند تا به زودی رنگ روی سفیدشان به سیاهی افتد.

مراسم استحمام که تمام می شد لااقل چندتایی قصه هم شنیده بودم. قصه ی علی ورکش و «یه سر دو زانو»، قصه ی انتقام مختار و دیگ روغن جوشانی که شمر را در آن انداخت. قصه ی آن ظالم دیگری که آه مظلوم دامنش را گرفت و حتی توی گرمای تابستان هم احساس سرما می کرد و چهل تا لحاف هم گرمش نکرد تا دست آخر سقط شد. حالا نوبت حوله ی بزرگ و پاره ای بود تا مرا تماما در آن بپیچند و خوب خشک کنند که خدای ناکرده یخ نکنم. بعد از آن باید حوله را دور کمرم می پیچیدم و به کمک مادر شلوارم را طوری به پا می کردم که به کاشی های خیس حمام هم نگیرد. آخر سر هم باید فاصله ی حمام و اتاق را می دویدم تا زود به علاءالدین برسم و به تماشای شعله زرد و طلق نیم سوخته و نشانگر معجزنمای نفتش بنشینم و دیدن آتش از بالای سر چراغ، بوی موی سوخته دماغم را پر کند.

اما حمام همیشه این همه خوب نبود. کاش آن روزهای «یُعرف المجرمون بسیماهم» هیچگاه نیامده بود. علی ورکش همیشه بالای نورگیر شیشه ای منتظر بود تا من ذنب لایغفری مرتکب شوم. آن لحظه بود که سیاهی هیکلش کاسه ی چشمانم را پر می کرد و دست و پایم را شل. آنچه در خاطرم مانده است صدای گریه و «غلط کردم»های من بود و صدا زدن های مادر برای اینکه علی ورکش بیاید و مرا بخورد تا دیگر اذیت نکنم. هرجا که بودم خودم را روی زمین ول می کردم و دست و پا می زدم تا شاید زور مادر نرسد که مرا به سمت حمام بکشد اما مگر چاره ای بود؟ در باز می شد و پرت می شدم وسط  آن تاریکی غلیظ. هزار بار می مردم و زنده می شدم. التماس می کردم و ضجه می زدم. دستگیره ی در را بالا و پایین کردم و به در لگد می زدم اما اتفاقی نمی افتاد. به زودی علی ورکش می آمد و کارم را می ساخت. هنگامی که مطمئن می شدم فرار از حکومتش ممکن نیست تسلیم قضا و قدر می شدم. لباس چرکی از توی سبد پهن می کردم روی سکوی رختکن و می نشستم در انتظار علی ورکش و درباره ی شکل و شمایلش خیالبافی می کردم و با خودم فکر می کردم که علی ورکش حمام ما وحشی تر است یا «یه سر دو زانو»ی حامدِ خاله. تازه، چشمانم هم به تاریکی عادت می کردند. البته که نه آن مرتبه و نه هیچ گاه دیگر علی ورکش پیدایش نشد. هر بار مادر به دادم می رسید و بغل بود و ناز و نصیحت. مادر آن روزها آیه ی خوف و رجاء بود، معنای اینکه می گوید:«هم در تو گریزم ار گریزم».