فاطمه هستم، یک حراف!

چهار شنبه , 06 ژوئن 2012 ساعت 20:24

دیشب بود یا امروز؟ خاطرم نیست! مهم هم!

یک دفعه یک نفر باصدای بلند داد زده بود که باید در تربیت من اشتباه کرده باشند! انگار کن که یکی از این زنگوله های بزرگی که اسم رنگشان را بلد نیستم، تو بگو طلایی-مسی مثلا، را برداشته بود و از این اتاق به آن اتاق می رفت و صدایش می پیچید در بی در و پیکر خانه ی ذهنم! انگار کن که به خیالش فهمیده است علت این همه زیاده درد کشیدن ها را، اشتباهی و فانتزیک خواستن و دیدن ها را، قصه وار و صورتی خواستن و دیدن ها را… یاد گرفته ام من اما، راه و رسم ِ خواباندن شور و هیاهوی این زنگوله به دست درونم را! اوهوم! کیبورد به دست شدن! نه اینکه نوشته باشم َش ها! نه! همان اراده که نه، جرقه ی مکتوب شدن کافیست، که اما و اگر ها و شاید و شک های صدا خفه کن وارد گود شوند! اجی مجی لا ترجی بخوانند و در چشم بر هم زدنی زنگوله به دست ِ جیغ جیغو را تبدیل کنند به دست بر زیر چانه مانده ی نمی دانم گو! فرضیه بر روی فرضیه علم کن! مثال نقض روی مثال نقض رو کن!

البته که نتیجه ای بدست نیامد آن شب/روز! و اما و اگر و شاید ها در مسالمت به هم گوش دادند فقط، و در آخر یک بی خیال بابای بی عارانه تحویل هم دادند! و بعد بی در و پیکر خانه ی ذهن در یک سکوت نحس فرو رفت!

امشب؟ باید حواس خودم را پرت می کردم! البته که هاو آی میت یور مادر ِ بی مزه جواب نداد! پلاس گردی و ریدر نوردی هم! درس و مشق و پروژه را هم که نباید حرفش را میزدم! دست به دامان ِ کتاب هایم باید میشدم از همان اول هم! اعترافات روسو، در همان چند صفحه و چند سطر اول اما، صدای زنگوله ی دیشب/ امروزی، را درآورد باز هم! یک جور ِ ملایم و لبخندناکی اما این بار! دست به کیبورد شدم این بار به نقل قول، باز هم همان قصه ی خود را در کلام و قصه ی دیگری یافتن و لذت بردن…

“هیچ چیز را درک نکرده بودم. همه چیز را احساس کرده بودم. این احساسات گنگی که یکی پس از دیگری تجربه می کردم به هیچ روی خردی را که هنوز نداشتم ضایع نکرد اما شکلی بدان داد که کیفیتی دیگر داشت، و تصوری از زندگی بشر در من پدید آورد که غریب و داستان گونه بود و هرگز تجربه ها و تأمل هایم نتوانستند مرا از آن رهایی بخشند.”

هووممم… یک روز دست بر میدارم از این میل ِ اعصاب خورد کن برای نتیجه گرفتن، رأی قطعی دادن… یاد خواهم گرفتن لذت بردن صرف از صدای زنگوله ها و شاید و اما و اگر گوهای بعدش را، و  گفتن یک ” اوهوووممم… شاید…” مهربانانه خطاب به همه شان…

اوهوممم… شاید… :)