صبر ِ شنیدن و روی ِ جواب

یکشنبه , 10 ژوئن 2012 ساعت 20:24

انصاف و حد و حدود آن جزو دغدغه‌های روزانهٔ من است؛ هم به این دلیل که خودم به فکر کردن درباره‌اش علاقه‌مندم و هم به این دلیل که دوستانم مرتبا از من می‌خواهند منصف باشم. من در یکی دو سال گذشته تغییری را پشت سر گذاشته‌ام که باعث شده در خیلی از مقدمات و پیش‌‌فرض‌های اساسی با بیش‌تر دوستانم اختلاف پیدا کنم. این دوستان حس می‌کنند من دربارهٔ آنها و مرام‌شان -که مرام سابق خودم باشد- منصف نیستم و این را به زبان می‌آورند.

برای حل معمای انصاف، معمولا به خودم فکر می‌کنم و این که چه برخوردی را در قبال خودم و عقایدم منصفانه می‌دانم. واضح است که روی برخوردهای مخالفان فکری تمرکز بیشتری می‌کنم، چون عموما پای انصاف در هنگام مخالفت به میان می‌آید. از خودم می‌پرسم حداقل انتظاری که از یک مخالف فکری دارم چیست؟ و پاسخ این است: این‌که دربارهٔ درستی یا نادرستی عقایدم فکر کند؛ به بیان دیگر، نادرستی آن‌ها را بدیهی نداند. به این نتیجه رسیده‌ام که لازمهٔ چنین برخوردی، حداقلی از درک است. یعنی فرد باید بتواند خودش را به جای مخالفش ببیند، فرضیات او را فرض قرار دهد، مسیر استدلال او را در ذهن مجسم کند و ببیند تا کجا با این مسیر موافق است. انصاف هم مثل اغلب صفات بشری نسبی است و درجاتی دارد. احتمال می‌دهم هرچه درک فرد از مقدمات و منطق مخالفش و همین طور از زمینه‌های فرهنگی او عمیق‌تر باشد، انصاف بیشتری در برابر او داشته باشد.
فکر می‌کنم این گذارهٔ واضحی است و بسیاری حاضرند تاییدش کنند که من نمی‌توانم از مخالفم انتظار داشته باشم  مرا و استدلال‌هایم را دقیقا به همان چشمی ببیند که خودم می‌بینم؛ چون اگر این گونه بود، ما مخالف هم نبودیم. این کاملا طبیعی است که مخالف من بعضی از مقدمات مرا نادرست، بعضی از استدلال‌های مرا سست، و بعضی از نتیجه‌گیری‌های مرا در تناقض با بعضی دیگر تشخیص بدهد. با وجود وضوح این گزاره، خیلی از ما در عمل چنین تشخیصی را به بی‌انصافی مخالفمان نسبت می‌دهیم؛ از او می‌رنجیم که چرا ما را از چشم خودمان نمی‌بیند.
من می‌توانم گواهی بدهم که دست کم برای خودم، منصف بودن همیشه آسان نیست. حتا همیشه انگیزهٔ کافی برای آن ندارم. بین کسانی که با عقایدشان مخالفم فرق می‌گذارم؛ بعضی از آن‌ها را به دلایل شخصی بیش‌تر دوست دارم و تمایل بیش‌تری دارم که درک‌شان کنم. برعکس، دوست ندارم خودم را به جای برخی دیگر بگذارم؛ چون از این‌که مثل آن‌ها باشم و فکر کنم حس بدی پیدا می‌کنم. قبول دارم که در بسیاری از موارد آگاهانه یا ناآگاهانه از درک کسانی که عقایدی شبیه عقاید پیشین خودم دارند شانه خالی کرده‌ام و استدلال‌های آن‌ها را بدون این‌که در ذهنم مرور کنم رد کرده‌ام. اما از سوی دیگر فکر می‌کنم در بعضی از موارد به اشتباه به بی‌انصافی متهم شده‌ام و آنچه دیگران بی‌انصافی نامیده‌اند، چیزی نبوده جز مخالفت طبیعی من با استدلالی که قبولش ندارم.