ز دست کوته خود زیر بارم‎

سه شنبه , 03 جولای 2012 ساعت 20:26
یکی از افعال پررنگ زندگی من، خوابیدن و خواب دیدن است.  پررنگ که می‌گویم این نیست که آدمی باشم که صرفا زیاد می‌خوابد. من از آن دسته آدم‌هایی‌ام که تا وقتی چیزی درست کار کند، کاری به اتفاقات داخلش ندارند که چه هست و چه نیست. اما همین که سیستم از تعادل خارج شود و لنگ بزند برایم مهم می شود. خوابیدن هم برایم از وقتی مسئله شده است که دیگر مثل «قدیم‌ترها» – که هستی گنگ و پر ابهام ولی خارج از دایره‌ی تردید بود – نیست. قلب آدمی که از شور زیستن تهی شود، به هر دری می‌زند و تقلاها می‌کند بلکه به دوران طلایی حضرتش بازگردد. ولی برای آدمی خنگ و خام چون من به تدریج مسئله از صعود به قله‌های سر به فلک کشیده به خرامیدن در دشت های سرسبز و نهایتا گم شدن در کویر وحشت و احساس فرو رفتن در باتلاق، تنزل پیدا می‌کند. اینجاست که قطع تعلق و امید، آدمی را می‌رهاند. بگذریم… حرفم چیز دیگری است.
گفتم که خوابیدن برایم مسئله شده است و دوست دارم درباره‌اش بنویسم. حداقل در هشت نه سال اخیر، خواب عادی نداشته‌ام. یعنی یا کم‌خوابی یا پرخوابی زیاد در کار بوده. چند سالیست که به این بی نظمی، این نکته هم افزوده شده که برای فرار از افسردگی و رنج بیداری و زنده بود ، جد و جهدی عظیم برای خوابیدن داشته‌ام. اما انگار من و واقعیت و تلخی روی یک گوی کوچک با هم به سر می بریم و هرچه بیشتر دور می‌شوم، نزدیک‌تر می‌شود و هرچه بیشتر مست می‌کنم هشیارتر می‌گردم. بیشتر خواب‌هایم از جنس نماد و استعاره‌اند. به ظاهر کم پیش می‌آید رگه‌هایی از واقعیت روزمره در آن‌ها ببینم. اما خوب حس می کنم که چطور ذهنم، مسائلی را که در هشیاری از فکر کردن و مواجهه باهاش گریزانم، اینچنین به رخم می کشد و ضعفم را جلوه ای دیگر می‌دهد.
من در خواب، آدمی ترد و شکننده‌ام. کسی که همیشه دارد دنبال چیزی می‌گردد و نمی‌یابد. سر سوی مقصدی دارد و هرگز نمی‌رسد. هر بار چشم که بگرداند می‌بیند همان جای اولش است. کسی هستم که احساسات و دل‌نگرانی‌ها و ترس‌ها در خواب هم دلش را می‌فشرند و شیره‌ی جانش را می‌مکند و تردید چارچوبش را از هم می‌پاشاند. همه‌ی چیزهایی را که در بیداری ازشان گریزانم در خواب گزیری از آنها ندارم. حتی اگر اراده کنم و قدم از قدم برندارم خوابم آنقدر تنگ و تاریک می‌شود تا به هم برسیم. سقوط می‌کنم و صدای خرد شدن استخوان‌هایم را می‌شنوم. بی‌پناهی به تک‌تک لحظات خواب‌هایم تسری یافته است. صحنه‌ها ناگهان عوض می‌شوند و احوالات آدم‌ها در تغیرست. این اواخر خواب گیلاس می‌بینم. هر طرف که رو کنم خوابم پر از گیلاس است. گیلاس‌هایی به قدر سیب و هندوانه. خواب دیدم که شب، وسط کویر گم شده‌ام. نه راه پیش دارم و نه راه پس. نه پای ماندن و نه دل رفتن. میان انبوس گیلاس‌ها گمشده بودم و هوس‌اش دلم را می‌سوزاند اما برای من نبودند. کاش این خواب‌های آشفته گم شوند. قلبم هزار گنجشک دارد.
عکس از اینجا