ز درخت ِ پوچی

پنجشنبه , 20 سپتامبر 2012 ساعت 20:28

مرتضی ابراهیمی

به مائده ایمانی

ده سال قبل که دو نهال زیتون از دوست پدر هدیه گرفتیم این روزها را نمی‌دیدیم. بی خبر از قضایای گرده افشانی و شکوه همسرداری، درخت نر را در حیاط خانهٔ خاله، زیر تاک سایه گستردشان کاشتیم و درخت ماده، نصیب باغچهٔ لخت خانهٔ ما شد. به زودی، رنگ درخت نر به زردی افتاد و حکایت بیهودگی‌اش مایهٔ قتلش شد.

درخت ماده تقدیر دیگری داشت. آب فراوان و نور کافی. درخت، مثل همهٔ اهالی خانه – با همه بیهودگی‌شان- رشد کرد و قد کشید. در همهٔ این مدت در گوشش می‌خواندیم که «نه سایه داری و نه بر» ولی آخر دلمان نیامد حیات را ازو بگیریم. تا اینکه امسال بار داده است. ولی در خانهٔ ما اهل دو چیز پیدا نمی‌شود، توافق و زیتون. هر روز بعد از ظهر می‌روم پای باغچه می‌نشینم و این حجم عظیم عبث را نگاه می‌کنم که چطور سالیان درازی ملامت بی مایگی را بر دوش کشید و حال باید رنج افتادن و تکیدگی انبوه میوه های ناچیده اش را بر زمین گرم تابستان تحمل کند. تصمیم گرفته‌ایم تا باقیماندهٔ زیتون‌ها را بچینیم و استفاده کنیم تا کمی درد درخت پوچی را تسکین دهیم. همگرایی فایده و معناداری، چیز عجیبی است.

چیزی که فکرم را گاه و بی گاه مشغول خود می‌کند این سوال است که چرا باید محبت دوست پدر، دو درخت زیتون را از بهشت معنای خودشان براند. جایی که نه ملامت می‌شنیدند و نه بی فایده می‌ماندند. جایی که داغِ نابجایی و ناهمگونی دلشان را نمی‌سوزاند. سالیان سال باید پای‌بند تبعید ناخواسته بمانند و بار هستی را بر دوش کشند. کنار باغچه که می‌نشینم زیاد فکر می‌کنم. از کم مایگی من و درخت زیتون که بگذریم در یک چیز مشترکیم. در پوچی ناشی از «نابجایی»