شعبده شگفت زندگی

چهار شنبه , 18 آوریل 2012 ساعت 20:33

بی نام

دیروز رفته بودم مسجد ملک. آقای صاحب نان گداهی زیر نور خورشید که همیشه در این ساعت بعد از ظهر به ایوان شمالی سرک می‌کشد، به پهلو خوابیده بود. پیرمرد دیگری با کت و شلوار سفید و کلاه دوره ای، همان کنار روی صندلی نشسته بود. دو دستش روی عصا بود و چانه‌اش را به دست‌ها تکیه داده بود. کادر کاملی بود. نور خورشید از گوشهٔ سمت چپ تا عمق سمت راست تصویر، حرکت قطری داشت. دو انسان یکی روی صندلی با لباس سفید، غرق در فکر و تماشا، در سایهٔ سرد پاییز بود و دیگری با لباس‌های چرک خاکستری در خواب، فارغ از هر فکر و خیالی، آفتاب می‌گرفت. قاعده این است که هر بار آمدم مسجد ملک، حسرت خوردم که چرا دوربین همراهم نیست. شب زنگ زدم مامان تا دوربین را برایم بفرستد، هرچند که نوشداروی بعد از مرگ سهراب است.

جدا از مسئلهٔ دوربین، چیزی قلقلکم می‌داد. حرف‌های صاحب نان گداهی در خاطرم آمده بود. عجزش در برابر هستی برایم جالب بود. زندگی برایش آمیزه‎ای از آشفتگی و حیرت و سرسپردگی بود. هستی برایش جعبهٔ سیاهی بود و تنها می‌دانست که این همه شعبدهٔ شگفت از کلاه خالق در می‌آید. این سوال برایم هست که آیا حافظ هم، یکی مثل همین پیرمرد امّی بود؟ که می‌گوید : «حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش، از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد». به مومنین امروزی هم فکر می‌کنم. کسانی که علت تشکیل ابرها را می‌خوانند، می‌فهمند که چرا باد می‌آید و چرا خورشید می‌گیرد. درون جعبهٔ سیاه برایشان کمی روشن شده است و پدیده‌ها را با واسطهٔ دلایل و قوانین به خداوند نسبت می‌دهند. هستی، دیگر مرکب چموش و وحشی رام ناشدنی نیست. چراغ حیرت سوسو می‌زند و مومنین همچنان سرسپرده‌اند. تفاوت این دو نگاه برایم جالب است، و اینکه مومنین امروز، از پس عینک دانسته‌هایشان با چه نگاهی به معارف مومنین حیرت زدهٔ اعصار و قرون گذشته می‌نگرند.

عکس از اینجا