کابوس پارچه‎ای

سه شنبه , 12 می 2015 ساعت 5:19

حسین حمیدیا

از صبح احساس می‌کنم که دوباره دارم چاق می‌شوم. حالا چند ماهی می‌شود که با رژیم درمانی و درمان کبد چربم، در کنار ورزش روزانه، مقداری وزن کم کرده‌ام. بگو ۱۵ تا ۱۷ کیلو. روزی که شروع کردم، ۸۵ کیلو بودم و پادرد امانم را بریده بود. اما حالا، روزی یک ساعت ورزش می‌کنم و در کنارش، مثل همیشهٔ این پنج سال اخیر، غذایم را کنترل می‌کنم.

بار اول، ویر این چاق شدن را فروشنده نمایندگی پوشاک ابرکرامبی اند فیچ به جانم انداخت. با عبدالله و اقدس و فائزه رفته بودیم قشم و داشتیم دیوانه وار خرید می‌کردیم. عبدالله تی‌شرتی خریده بود که از آن خوشم آمد. وارد فروشگاه که شدیم، فروشنده پیشنهاد سایز بزرگ را داد و من، گفتم که نه! مدیوم می خاهم. از او اصرار و از من انکار که مدیوم خوب است. آخرش هم همان مدیوم را برداشتم، با این امید که بازهم لاغرتر می‌شوم. روزهای اول بهمن بود و به ۷۵ رسیده بودم. همانجا فائزه شروع کرد که تو سه ماه پیشش را ندیده‎ای که غولی بود! کلی رژیم گرفته و ورزش کرده تا این سایزی شده… فروشنده پوزخندی زد و گفت: «این رو ولش کنی دوباره ۸۵ کیلو شده، شاید هم نود!»

از آن آدم‌ها نیستم که وقتی خردم می‌کنند تکه‌هایم بیرون بریزد و بشکنم، برعکس مثل خمیر، خودم را با شرایط تطبیق می‌دهم و سعی می‌کنم محیط را برای خودم فراهم کنم. از حرف فروشنده رنجیدم اما هرگز به این فکر نیافتادم که فروشگاه را ترک کنم و خرید نکنم. برعکس، یک تی‎شرت دیگر با سایز مدیوم هم خریدم. از فروشگاه که بیرون آمدیم همه خوشحال بودند اما من، انگار آوار دنیا روی سرم خراب شده بود. خودم را دوباره همان آدم چاقی می‌دیدم که چیزی نمی‌خورد اما روزبه روز وزنش بیشتر و بیشتر می‌شود.

آن سفر گذشت… تمام زمستان که هوا سرد بود، صبح‌ها تصمیم می‌گرفتم برای ورزش از خانه بیرون بروم اما سردی هوا را که می‌دیدم، بی‎خیال می‌شدم و طبعن خاب را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دادم. اما چه فایده؟ هربار خاب برایم مساوی بود با کابوس… کابوس مرد فروشنده که از دور مرا دید می‌زد و به تی‎شرتی که از او خریده بودم و از تنگی، جر خورده بود پوزخند می‌زدم. از یک طرف کابوس از بین رفتن لباس مارک و از طرف دیگر، کابوس چاق و خپله شدن دوباره…از زورش، صبح‌ها جلوی تلویزیون و با سی‎دی‌های ایروبیک فائزه ورزش می‌کردم. اما چه فایده؟ کابوس فروشنده همیشه همراه من بود.

فائزه سال پیش هم برایم از بازار دو پیرهن خریده بود. به زور وادارش کرده بودم برایم مدیوم بخرد. عید که رسید و لباس را باز کردم، تنگ شده بود. خلاصه عید ۹۳ را با همین پیراهن تنگ گذراندم و بعد از عید بود که فائزه، آن یکی را برد و با سایز بزرگ‌تر عوض کرد. من اما زیر بار باز کردن آن نرفتم و تا امسال نپوشیدمش. روزهای آخر سال بود که به سرم زد لباس را تنگ کنم و بپوشم. آن هم خودش داستانی داشت. کابوسی که حالا، شبهای متمادی است روزم را سیاه کرده…

سرکوچهٔ ما خیاطی است که دو کارگر دارد. یکی از آن‌ها در کار شلوار است و دیگری، پینه‎دوز است. کارهای وصله، تنگ کردن، دم پا کوتاه کردن و … با دومی است. پیرمرد کچل چاقی است که همیشه عرقگیرش خیس است و بوی بد بدنش، حالت را به هم می‎زند. از آن‌ها که از وقتی چشم باز کرده‌اند، در خیاطی بوده‌اند و حالا، از صبح ساعت ۶ تا شب ساعت ۱۱ سرکارند تا خرج زندگی را بدهند. پیراهنم را با شلوار کت و شلوار عقدم برای تنگ کردن پیش خیاط بردم. یادم آمد، عروسی خالهٔ فائزه نزدیک بود. قرار بود همین لباس را بپوشم. زیر همان تک کت و شلواری که بعد از ۱۰ سالگی، تا حالا داشته‌ام.

پیرمرد دستش تند است و کارَت را زود راه می‌اندازد. اما حوصلهٔ تمیزکاری ندارد. فقط تنگ می‌کند و تحویلت می‌دهد. دیگر اتو کردن و خط انداختن با خودت است. قرار نیست در این زمینه به تو خدماتی ارائه دهد. فقط می خاهد کارت را زودتر تمام کند و خودش را زودتر به پول برساند. الحق و الانصاف، روی من یکی را سفید کرده. الغرض، لباس را گرفتم و به خانه آمدم. عادت ندارد اجازه دهد آنجا پرو کنی. فضا اندک است و هزارتا کار دارد. من هم حالش را نداشتم به این زودی لباس را بپوشم. گفتم حتمن اندازه است دیگر، چه  کاری است که دوباره کارش را تست کنی؟

بی‎خیالش بودم تا سوم اسفند. دست بابا که سوخت، تصمیمم را گرفتم که بروم ببینمش. خیر سرم پسر بزرگ بودم و باید این جور وقت‌ها، سرآوری می‌کردم. چه سرآوری هم! هر سه بار سفرم به یزد با دلخوری تمام شد و سرشکسته برگشتم. گفتم بگذار لباس بپوشم، الکی با خودم بار نکشم و بعد ببینم که اندازه‌ام نیست. لباس را پوشیدم. اندازهٔ اندازه بود. حتا آستین‌ها را تنگ کرده بود، چیزی که اصلن به فکرم هم نمی‌رسید. اما آستین‌ها کمی دراز بودند. اصلن انگار کوتاهشان نکرده بود. بی‎خیال. اهل این سوسول‎بازی‌ها نبودم. آستین‌ها را تا زدم و با دل خوش، جلوی آینه ایستادم. دیدن این هیکل، توی این لباس، باید جالب می‌بود.

جلوی آینه ژست گرفتم و به خودم گفتم خدایی خوب لاغر شده‎ای. دمت گرم. توی دنیای خودم بودم و هی از این پا به آن پا می‌شدم. مخصوصن اینکه شلوار قهوه‎ای هم به این پیراهن می‌آمد و کلی خوش تیپ شده بودم.

اما همیشه در گوشه‎ای از تاریکی، آنجا که فکرش را نمی‌کنی، دیوی خفته است که تا بوی خوشحالی تو را می‌شنود، بیدار می‌شود و کل رویایت را به کابوسی تلخ بدل می‌کند. کابوسی که شب‌ها راحتت نمی‌گذارد و روزها، مثل فیلم سینمایی جلوی چشمت راه می‌افتد…

دیگر دلم نمی‌خاست لباس‌هایم را به پیرمرد بدهم. یک دوجین لباس و شلوار گشاد داشتم. دو شلوار لی، چهار شلوار پارچه‎ای که یکی کهنه شده بود و ارزش تنگ کردن نداشت و از سه تای بقیه هم یکی کهنه‎تر بود، یک پیراهن چهارخانه که فائزه خیلی دوستش داشت و بالطبع من هم و دو تی‎شرت تقریبن نو که یک تابستان هم نپوشیده بودمشان. انگار کل انبار لباست را بریزی توی ماشین لباس شویی و با آب گرم بشویی، دریغ از آنکه لباس‌ها پشمی است و وقتی که لباس‌ها را روی بند پهن می‌کنی، با لباس‌های فیل مواجه می‌شوی… لباس‌هایی که هرکدام چند سایز از تو بزرگ‌ترند.

چاره‎ای نبود، باید ترتیب لباس‌ها را می‌دادم. از طرفی، پیرمرد مرا حسابی تحقیر کرده بود و از طرفی، مثل آفتابهٔ ملا محرم شده بود و جز او کسی نمی‌توانست دست به لباس‌هایم بزند. آخرین باری که پیشش رفتم، فکر کنم سر خرابکاری‎ای که در تنگ کردن شلوارها کرده بود رفته بودم، هر سه خیاط متفاوت سه شلواری را که تنگ کرده بود، گونی‎دوز نامید و خودش را تنها خیاط شهرهٔ این شهر! من هم چاره‎ای نداشتم، باید به حرف‌هایش گوش می‌دادم یا مثل همهٔ آن سه باری که خیاطم را عوض کرده بودم، سراغ خیاط دیگری می‌رفتم و کل اسرار خانوادگی در مورد دوختن لباس و شلوارم را نزد آن‌ها عیان کنم. ته تهش هم این بود که باز هم خیاط چهارم، بقیهٔ خیاط‌ها را گونی‎دوز می خاند و من هم بالطبع گونی‎پوش… هرچند این تحقیر آنقدرها هم مهم نبود و من هم با گفتن اینکه حالا تو که خبره‎ای درستش کن، قضیه را بی‎هزینه به نفع خودم تمام کردم، اما آن تحقیر بزرگ هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌دارد. انگار آن خیاط لعنتی خدا بود و می‌دانست که این مهرهٔ حقیر شطرنجش قرار است پایش را در کدام خانه بگذارد، برای همین پیش بینی لحظه به لحظه‌اش را می‌کند تا کارهایش راحت تر پیش برود… اما مهرهٔ شطرنجش، همیشه خاب به وقوع پیوستن پیش بینی خدایش را می‌بیند و از کابوسش خیس عرق بیدار می‌شود، با شمشیرش جلو می‌رود و خانه‌ها را دو تا یکی می‌کند تا پایش را در خانهٔ معهود نگذارد… اما چاره چیست؟ «آخرش همه‎مون می‌میریم»

جلوی آینه که داشتم پز خودم را می‌دادم، آنجا که آستینم را بالا زدم، رد یک تکهٔ نچیده را روی آرنجم دیدم. درست موازی خط اتو. آنجا که به خودت حق می‌دهی آرنجت را روی لبهٔ میز بگذاری، حتا اگر کثیف باشد! انگار خیاط نامرد قبل از آنکه لباس‌هایم را تنگ کند، به آن فروشندهٔ جلف ابرکرامبی اند فیچ زنگ زده بود و پرسیده بود: «این مردک به نظرت احوالش چطوره؟ به نظرت بازم چاق می شه یا همین قدی می مونه؟ می خام لباساشو تنگ کنم». جوانک نامرد، حتا نکرده بود اندکی جانب مرا بگیرد و بگوید حالا تو هم زیاد سخت نگیر، انشالله که چاق نمی‌شود. کارت را بکن!

پیرمرد یقهٔ مهرهٔ شطرنج را گرفته بود و پرتش کرده بود توی خانهٔ سفید کناری، همان سه کنجی که رخ، پشت فیل و اسب رقیب گیر می‌افتد و چاره‎ای جز حذف شدن ندارد. حالا بماند که سربازی بیش نبود! گفته بود آخر و عاقبتش همین جا می‌بینمت. برای همین، درز اضافهٔ لباس را نبریده بود و فقط دوخت درز را گرفته بود و دوخت زده بود تا اگر روزی دوباره چاق شدم، بدون هزینه، درز را بشکافم و دوباره بتوانم لباس را بپوشم. همان لحظه، شلوارم را مثل بچه‌های سه ساله از پا در آوردم و درزهای شلوار را هم چک کردم. درزهای شلوار هم همین داستان را داشتند. انگار او هم مرا دیده بود که دوباره ۹۰ کیلو شده‌ام و با فائزه، بازار را برای پیدا کردن لباسی که آستینش قد دستهای مجید نباشد و شکم من در آن جا شود بازار را بالا و پایین می‌کنم.

این روزها، هرروز صبح، به زور از رختخواب بلند می‌شوم و تا پارک دوان دوان می‌روم تا خاب از سرم بپرد و بتوانم اقلن یک ساعتی ورزش کنم. جمعه‌ها هم به استخر می‌گذرد و هر سه روز یکبار هم ساعت ۸ شب که از سر کار به خانه بر می‌گردم، سر راهم به درمانگاه محل می‌روم تا خودم را مجانی وزن کنم… همین روزها، همین روزهایی که دوباره احساس می‌کنم دارم چاق می‌شوم…