چه شد که به دانشگاه نرفتم؟

سه شنبه , 13 سپتامبر 2016 ساعت 10:43
احسان پرنیانی

تقدیر داستان‌نویسم کرد. گذشته خیلی سخت از حافظه‌ام می‌رود. بنابراین خوب معلمِ فارسی و نگارش دورۀ راهنمایی‌ام را به یاد می‌آورم. معلمی بود با عینکی ته‌استکانی، سبیلی زشت، قدی کوتاه و صدایی از که پشتِ بینی‌اش بیرون می‌زنه نه حلقش. تصور کنید وقتی دربارۀ نهاد، گزاره، فعل، جملۀ ماضی استمراری و افعال مضارع صحبت می‌کرد چه می‌شد. حالا همۀ آن الحانِ تمسخرآمیز را یک و نیم ساعت طول بدهید تا حسابی مخ‌تان بگورد. و زمان را ببرید پاییز و زمستان، زنگِ آخر، در اتاقی که از نورِ آفتاب تهی‌ست و لامپِ ۶۰واتی بر سر ۴۳دانش‌آموزش می‌تابد.
همه‌چیز آماده بود تا من از ادبیات متنفر باشم. بنابراین بدترین نمراتم در دورانِ راهنمایی (که درسم خوب بود) بعد از ریاضیات مربوط به فارسی می‌شد.
سالِ اولِ دبیرستان معلمی داشتیم که دکترای ادبیات داشت و در دانشگاه هم تدریس می‌کرد. به‌شکلی کاملاً اتفاقی او هم تودماغی حرف می‌زد و سبیلی مضحک و قدی کوتاه داشت. تنها فرقش با معلمِ دورانِ راهنمایی‌ام در پوشیدنِ کت و شلوار و پوشاندنِ پایینِ پیراهنتش توی شلوارش بود. به هر روی من ادبیات فارسی سال اول دبیرستان را تجدید شدم.
تابستان که رسید یک شیفتۀ تمام‌عیار کامپیوتر بودم. از کلاس پنجم ابتدایی کامپیوتر داشتم و در آن سال‌ها هر نرم‌افزاری را نصب می‌کردم و ور می‌رفتم و خیلی خیلی مشتاق بودم تحصیلم را در رشتۀ نرم‌افزار ادامه بدهم. ریاضیاتم خوب نبود. بنابراین به یکی از همکلاسی‌ها تصمیم گرفتیم برویم فنی‌حرفه‌ای. وقتی به پدرم گفتم می‌خواهم کامپیوتر بخوانم بهم نگاه هم نکرد. سرش توی روزنامه بود، یا چیزی دیگر.
– آفرین! آفریییییین!
– فنی حرفه‌ای بابا
– فنّی؟ حرفه‌ای؟ فنّی؟ فنّی؟
و آن‌قدر فنّی را مشدد و پرطمطراق و پرسش‌گرانه تکرار کرد که مطمئن شدم باید عقب بنشینم. آن وقت‌ها واقعاً اختیارِ بچه‌ها دستِ خودشان نبود. من تازه توانسته بودم خریدِ البسه‌ام را بر اساسِ کودتایی نرم در اختیار بگیرم و ظهرها قایمکی ماشینِ بابا را برای دور زدنی کوتاه در محل کِش بروم ولی انتخابِ رشته؟ نه، زیادی جسورانه بود.
خوشبختانه شعله‌های علاقه‌مندی به علوم انسانی همچنان در من شعله‌ور بود. بنابراین به دبیرستانم برگشتم و در کلاسِ علوم انسانی ثبت‌نام کردم. یک روز مانده به شروعِ کلاس‌ها ناظم مدرسه تمامِ دانش‌آموزانِ آن تک‌کلاس را صدا زد و گفت ما همچین کلاسی برگزار نمی‌کنیم، به حد نصاب نرسیدید. در مقابل گفتیم سالِ قبل هم همچین شرایطی برای کلاس تجربی پیش آمد و شما توی یک بیغوله کلاس‌شان را برگزار کردید. ولی روشن بود آن‌ها ما را و کلاسِ ادبیات و علوم انسانی را نمی‌خواهند.
از آنجایی که مدرسه‌مان خوب بود من و یکی دیگر از بچه‌ها تغییر رویکرد دادیم و اولِ مهر سرِ کلاس دوم تجربی نشستیم. زنگِ اول شیمی داشتیم. زنگ که خورد مدرسه را برای همیشه ترک کردیم، پرونده‌مان را روزِ بعد گرفتیم و بردیم به مدرسه‌ای دیگر و به رشتۀ ادبیات و علوم انسانی سلام کردیم. گمانم زنگِ اول معلم نداشتیم. زنگِ دوم عربی داشتیم. قبل از رسیدنِ معلمِ عربی هم‌کلاسی‌ها تشخیص دادند روزِ اول تق‌ولق است و رفتند. من ماندم و 3 نفرِ دیگر. معلمِ عربی‌مان عموی یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی‌ام بود. مردی عبوس که بعید می‌دانم اصلاً به عمرش خندیده باشد. چنان عضلاتِ صورتش به اخم و نوعی حسِ انزجار عادت کرده بود که حتی عکسِ پرسنلی‌اش هم خوب از آب در نمی‌آمد.
معلمِ عربیِ تخصصی علوم‌انسانی در روزِ اول 4 شاگردش را به‌خاطرِ آمدن به رشتۀ ادبیات و علوم انسانی با کلماتی توهین‌آمیز تحقیر کرد. دیگران را به سرشان کوفت و هی «برید بچه‌های تجربی و ریاضی رو ببینید یاد بگیرید» را تکرار کرد. بهتر از این نمی‌شد. من نهایتاً یک جلسۀ دیگر به خودم و او فرصت دادم و پس از یک دعوای مختصر در جلسۀ سوم، برای همیشه حضور در کلاس عربی را رها کردم. در سال دوم عربی را افتادم.
از آن‌جایی که دبیر ادبیات و دبیر زبان‌فارسی تخصصی‌مان هم تودماغی حرف می‌زد و از قضا معلم پرورشی مدرسه هم بود، من این دو درس را هم در سال دوم تجدید شدم. با اینکه درس تاریخ ادبیات را بسیار دوست داشتم، رفته‌رفته نمراتم در آن هم ضعیف شد و انگیزه‌ام تحلیل رفت. بنابراین آن را هم افتادم. کلاس دوم در حالی تمام شد که من قایمکی در دبیرستان مجله منتشر می‌کردم و درس‌ها را می‌افتادم.
وقتی سالِ سوم رسید من 3-4 درس از سال‌های قبل داشتم. با همۀ احوال ناامید نبودم. به جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و فلسفه بسیار بسیار علاقه‌مند بودم. بهترین شاگرد کلاس فلسفه و منطق بودم. همان زمان در المپیادی استانی در فلسفه اول شدم. در پژوهشگاه نمی‌دانم چی چی که آن موقع آموزش و پرورش داشت مقاله‌ای دربارۀ پست‌مدرنیسم ارائه کردم و در اینترنت و میان مجلات تخصصی دنبالِ نوشته‌های حوزۀ علوم‌انسانی حریصانه بو می‌کشیدم. تا آنکه یک روز دبیر روانشناسی و جامعه‌شناسی‌مان (که هر دو درس را ارائه می‌کرد) صدایم زد پای تخته. هفتۀ قبلش هم رفته بودم پای تخته و بیست گرفته بودم. فکرش را نمی‌کردم دوباره صدایم بزند. رفتم و چون آماده نبودم 16 گرفتم. موقعِ نشستن بهش گفتم آقا من هفتۀ قبل هم آمده بودم و بیست گرفته بودم، این نمره را وارد نکنید. (آن وقت‌ها توی کلۀ ما کرده بودند که نمراتِ دورانِ تحصیل در کنکور اثرگذار خواهد بود.) من سودای ادامۀ تحصیل در رشته‌ای بینِ جامعه‌شناسی و فلسفه را داشتم و رویایم دانشگاه تهران بود. معلم با حرکتی زشت گفت بشین بچه، من از هرکی هروقت دلم خواست درس می‌پرسم. موجودِ بی‌کله‌ای بودم. از جایم بلند شدم، در را باز کردم، قبل از خارج شدن بهش گفتم: «حالا هر وقت دوست داری از جای خالی‌ام درس بپرس» و رفتم. از آن وقت به بعد هرگز به کلاس روانشناسی و جامعه‌شناسی پا نگذاشتم.

خب آن سال هم تمام شد، درحالی که علاوه بر همۀ درس‌هایی که گفتم ریاضی و زبان را هم افتادم. افتادن در این درس‌ها ربطی به معلم‌ها نداشت. دیگر انگیزه‌ای نداشتم. کتاب می‌خواندم و فهمیده بودم بتی که در ذهنم از دانشگاه ساختم پوک است. آن وقت می‌دانستم دانشگاه چیزی به من اضافه نخواهد کرد و با این منطق که «هرچه لازم دارم خارج از دانشگاه به دست می‌آورم» قیدِ رؤیای دانشگاه تهران و فلسفه و جامعه‌شناسی را از بیخ و بن زدم.
با ته‌مانده‌ای از انگیزه پیش‌دانشگاهی شبانه ثبت‌نام کردم و گفتم عیبی ندارد، در همین زمان دیپلمم را می‌گیرم. خب، دیپلم را که نگرفتم هیچ، سر کلاس‌های پیش‌دانشگاهی هم حاضر نشدم. در‌واقع درست در ساعاتی که کلاس داشتم می‌رفتم کتابخانۀ عمومی و مجلاتِ تخصصی علوم‌انسانی را تورق می‌کردم و حریصانه خط به خط می‌خواندم. همان مواقع بود که به‌شدت رو به داستان آوردم و شدیداً شهوتِ خلق در من پررنگ شد.
هم‌دوره‌ای‌های من کنکور دادند، از جمله دخترِ همسایه‌مان که عاشقش شده بودم. همانی که بعد از قبولی در کنکور بهم پیغام داد دیگر کاری با من ندارد! ما فقط چند بار نامه‌بازی کرده بودیم. خبر داشت کنکور ندادم. خب احساس می‌کرد قدمی از او عقبم.
وارد کار شدم. مدتی رفتم در یک آژانس کوچک تبلیغاتی و طراحی تابلو و جعبه و… کردم. چون آنجا زن و شوهری اداره می‌شد و من بسیار نوجوان بودم، جر و بحث‌های خانوادگی زن و شوهر عذابم می‌داد. صاحب‌کار هم داشت از نوجوانی‌ام سوءاستفاده می‌کرد و حقوقِ درست نمی‌داد. بیرون زدم. مدتِ زیادی طول نکشید که سر از روزنامۀ همشهری درآوردم. و در آن وقت ۱۸ سال داشتم.
انگار یکهو مسیرم کیلومترها از هم‌دوره‌ای‌هایم دور شد. فکر می‌کردم حالا که یادداشت‌ها و مصاحبه‌ها و گزارش‌هایم بدونِ ذره‌ای دستکاری در همشهری چاپ می‌شوند لابد به جای خوبی رسیده‌ام. البته که کسی نبود برایم هورا بکشد یا حتی تشویقم کند. هنوز همه دوست داشتند درس بخوانم. اما همه چیز برایم تمام شده بود. زیردستم فوق‌لیسانس‌ها کار می‌کردند، به جاهایی دعوت می‌شدم که مدرک‌گرفته‌ها همکارم بودند و بعدها برای سخنرانی کنار دکترها صدایم می‌زدند. پیشِ رویم هزار هزار آرزو بود و امید… حالا عن‌قریبِ سی‌سالگی‌ام…
چه شد که به دانشگاه نرفتم؟ راستش فکر می‌کنم هرگز برای برداشتنِ سدهایی که دیگران جلوی پایم می‌گذاشتند تلاش نکردم، بلکه مسیر را عوض کردم. امروز از دانشگاه نرفتنم پشیمان نیستم، اما حتماً حتماً از ضعفی که دیگران در من می‌یافتند و باعث می‌شدند خیلی راحت عقب‌نشینی کنم و مسیر را تغییر بدهم ناراضی‌ام.