در آستین بیم و امید

سه شنبه , 05 ژوئن 2012 ساعت 20:23

ابراهیم آذر

به زهرا رازیانی

اگر می دانستم معنی چوب و فلک خانه چیست، محال بود دست به دایره بزنم، یا در غیاب مادر به سراغ قابلمه ی شیرینی بروم، با بر استکان چای سه تا حبه ی قند – آن هم به این درشتی – توی دهنم جا بدهم. اگر می دانستم ملاخدیجه تا این حد بی رحم است، تنگوی آب را از پله های آب انبار محله طوری بالا می آوردم که به زمین نیفتد و نشکند و سروکارم به خدمت ملا نیفتد و به جای تنگوی به آن کوچکی مجبور نباشم کوزه ی به این بزرگی را در بغل بگیرم و عرق ریزان راه آب انبار را کز کنم، آنهم نه هفته ای دو روز که روزی دوبار. اگر می دانستم ملاخدیجه عجز و التماس به گوشش نمی رود، غلط می کردم و مثل کنه از دامن قبای پدر نمی آویختم تا یکی شاهی بگیرم و از دکان آقا محمدحسن قناد پشمک بخرم و همه اش را توی راه بخورم .

دریغا که با این قیافه ی ملاخدیجه آشنا نبودم و سرانجام بازی روزگار و از همه بالاتر مصلحت دید همسایگان کار خودش را کرد و آن دوران آزادی و بی باکی سپری شد ؛ و یک روز صبح زود مادرم دستم را گرفت و با یک مفرشوی قند و دوتا بسته ی تنباکو، به دست ملاخدیجه سپرد که «ملا، گوشت و پوستش مال شما، استخوان هایش مال من». و من در همان نخستین روز مکتب با اولین بازیگوشی، مزه ی ترکه های ملاخدیجه را چشیدم و دریافتم که کلی با نی غلیان های مادرم فرق دارد. آن روز تا غروب آفتاب، همراه سوزش دست ها و قطرات اشک با آب دماغ آمیخته، می کوشیدم با روان کردن نخستین سرمشق شفاهی، عظمت فاجعه را به دست فراموشی بسپارم که «اول کارها به نام خدا- پس مبارک بود چو فر هما» و دریغا که چهل سالی طول کشید تا به عمق معنی «مبارک» و «فر هما» پی ببرم.

در آستین مرقع / صفحه ۳۴۱ / علی اکبر سعیدی سیرجانی

دم ظهری را به نظافت خانه پرداختم. به عادت همیشگی همه ی ظرف های کثیف را مرتب و منظم توی سینک ظرفشویی چیدم و گذاشتم خیس بخورند. همه ی آت و آشغال ها را از گوشه کنار خانه توی پاکت زباله فشردم و ظرف ها را شستم.  فرش پادری را نیز شستم. جارو به دست آشپزخانه و نصف هال را تمیز کردم. حتی جلوی درب خانه را نیز آب و جارو کردم. ناهار نپخته ام اما میلی هم ندارم. در عوض چشم هایم را می بندم و تصور می کنم. بوی برنج و زیره توی خانه پیچیده است و قل قل قابلمه ی خورشت خوش رنگ حالم را خوب می کند. مثلا دارم انتظار شوهرم را می کشم. می خندم. عجب زنی می شد که بشوم. نسیم خنک کولر مرا به خود می آورد. نصف خانه را بیشتر تمیز نکرده ام. همین قدر هم غنیمت است.

خودم را روی مبل می اندازم و در آستین مرقع می خوانم. چقدر قصه گویی اش دلم را می برد. می دانم که می شود برای ساعتی از این عالم خاکی رها شوم و بگذارم قصه گو هرجا که می خواهد مرا ببرد، وگرنه مشکلات بی شاخ و دم که تمامی ندارند و مثل دِرُم های خاک صحرا هرچه آب باشد یکجا می بلعند و درختان را بی نصیب می گذارند. به قصه ی ملاخدیجه و کت مار و موشش که می رسم یاد حمام خانه ی قدیمیمان می افتم و «علی وَرکَش»ی که با هیبت ترسناک و سیاه ، و چشم های سرد بی روحش لرزه بر اندامم می انداخت.خاطره ی حمام در نظرم جان گرفته است. کاشی های چرک و تیره، دوش زنگ زده که همیشه چکه می کرد، هوای نمور بوناک و مهم تر از همه نورگیر شیشه ای کدر بالای رختکن، جایی که همه می دانستیم علی ورکش از آنجا می آید تا ما را بخورد. نور کم سوی لامپ خاک گرفته اگر نمی بود حتی جرئت لحظه ای تماشای آن تاریکخانه را نداشتم. حمام فقط وقتی خوب بود که مادر یا عمه قابلمه ی بزرگ را پر آب می کردند و روی اجاق زرد رنگ می گذاشتند تا وقت من برسد. آن وقت صدایم می زدند تا داخل شوم.یعنی که نوبت من بود تا بنشینم وسط قدح بزرگ و مدام از سوزش چشم ها و طعم تلخ شامپو تخم مرغی بنالم و منتظر لحظه ی رهایی بخشی باشم که کاسه های پیاپی آب گرم بر سرم ریخته می شد. عمه اگر بود می‏دانستم که باید سوزش کیسه و سفیده را هم تحمل کنم، تا برای لحظه ای از معجزه ای که اتفاق می افتاد تعجب کنم. این که چطور کشک هایی که ترش و خوردنی نبودند را روی پوستم با آن کیسه زبر می کشیدند تا به زودی رنگ روی سفیدشان به سیاهی افتد.

مراسم استحمام که تمام می شد لااقل چندتایی قصه هم شنیده بودم. قصه ی علی ورکش و «یه سر دو زانو»، قصه ی انتقام مختار و دیگ روغن جوشانی که شمر را در آن انداخت. قصه ی آن ظالم دیگری که آه مظلوم دامنش را گرفت و حتی توی گرمای تابستان هم احساس سرما می کرد و چهل تا لحاف هم گرمش نکرد تا دست آخر سقط شد. حالا نوبت حوله ی بزرگ و پاره ای بود تا مرا تماما در آن بپیچند و خوب خشک کنند که خدای ناکرده یخ نکنم. بعد از آن باید حوله را دور کمرم می پیچیدم و به کمک مادر شلوارم را طوری به پا می کردم که به کاشی های خیس حمام هم نگیرد. آخر سر هم باید فاصله ی حمام و اتاق را می دویدم تا زود به علاءالدین برسم و به تماشای شعله زرد و طلق نیم سوخته و نشانگر معجزنمای نفتش بنشینم و دیدن آتش از بالای سر چراغ، بوی موی سوخته دماغم را پر کند.

اما حمام همیشه این همه خوب نبود. کاش آن روزهای «یُعرف المجرمون بسیماهم» هیچگاه نیامده بود. علی ورکش همیشه بالای نورگیر شیشه ای منتظر بود تا من ذنب لایغفری مرتکب شوم. آن لحظه بود که سیاهی هیکلش کاسه ی چشمانم را پر می کرد و دست و پایم را شل. آنچه در خاطرم مانده است صدای گریه و «غلط کردم»های من بود و صدا زدن های مادر برای اینکه علی ورکش بیاید و مرا بخورد تا دیگر اذیت نکنم. هرجا که بودم خودم را روی زمین ول می کردم و دست و پا می زدم تا شاید زور مادر نرسد که مرا به سمت حمام بکشد اما مگر چاره ای بود؟ در باز می شد و پرت می شدم وسط  آن تاریکی غلیظ. هزار بار می مردم و زنده می شدم. التماس می کردم و ضجه می زدم. دستگیره ی در را بالا و پایین کردم و به در لگد می زدم اما اتفاقی نمی افتاد. به زودی علی ورکش می آمد و کارم را می ساخت. هنگامی که مطمئن می شدم فرار از حکومتش ممکن نیست تسلیم قضا و قدر می شدم. لباس چرکی از توی سبد پهن می کردم روی سکوی رختکن و می نشستم در انتظار علی ورکش و درباره ی شکل و شمایلش خیالبافی می کردم و با خودم فکر می کردم که علی ورکش حمام ما وحشی تر است یا «یه سر دو زانو»ی حامدِ خاله. تازه، چشمانم هم به تاریکی عادت می کردند. البته که نه آن مرتبه و نه هیچ گاه دیگر علی ورکش پیدایش نشد. هر بار مادر به دادم می رسید و بغل بود و ناز و نصیحت. مادر آن روزها آیه ی خوف و رجاء بود، معنای اینکه می گوید:«هم در تو گریزم ار گریزم».

حرام کفایی

جمعه , 01 ژوئن 2012 ساعت 20:21

کسی که پیش چشم‌های تو زانو می‌زند و تسلیم می‌شود، باری را بر دوش تو می‌گذارد؛ همان باری را که خودش بر زمین انداخته؛ بار تسلیم نشدن. تو را متعهد می‌کند که نگذاری منظرهٔ تسلیم شدنت همان بلایی را بر سر دیگران بیاورد که تماشای تسلیم شدن او بر سر خودت آورده. هرکس به تعداد دفعاتی که شاهد تسلیم شدن دیگران بوده متعهد است که تسلیم نشود. حق تسلیم شدن به تعداد دفعاتی که اطرافیانت تسلیم می‌شوند از تو سلب می‌شود. انگار که یک جور واجب کفایی باشد؛ یا نه، حرام ِ کفایی؛ حرامی که هرچه بیش‌تر تکرار شود و هرچه بیش‌تر شاهدش باشی حرمتش بیشتر می‌شود.

به تعداد همهٔ کسانی که ناامیدی‌هایشان را به من اعتراف کرده‌اند، من متعهدم که امیدوار باشم. انگار که امید همهٔ آن‌ها را، پس از آنکه رهایش کردند، برداشته باشم و به دوش گرفته‌باشم. انگار که امید هر یک از آن‌ها زرهی باشد که روی زره قبلی پوشیده‌ام. به تعداد همهٔ این زره‌ها حق تسلیم شدن از من سلب شده است.

 

شعبده شگفت زندگی

چهار شنبه , 18 آوریل 2012 ساعت 20:33

بی نام

دیروز رفته بودم مسجد ملک. آقای صاحب نان گداهی زیر نور خورشید که همیشه در این ساعت بعد از ظهر به ایوان شمالی سرک می‌کشد، به پهلو خوابیده بود. پیرمرد دیگری با کت و شلوار سفید و کلاه دوره ای، همان کنار روی صندلی نشسته بود. دو دستش روی عصا بود و چانه‌اش را به دست‌ها تکیه داده بود. کادر کاملی بود. نور خورشید از گوشهٔ سمت چپ تا عمق سمت راست تصویر، حرکت قطری داشت. دو انسان یکی روی صندلی با لباس سفید، غرق در فکر و تماشا، در سایهٔ سرد پاییز بود و دیگری با لباس‌های چرک خاکستری در خواب، فارغ از هر فکر و خیالی، آفتاب می‌گرفت. قاعده این است که هر بار آمدم مسجد ملک، حسرت خوردم که چرا دوربین همراهم نیست. شب زنگ زدم مامان تا دوربین را برایم بفرستد، هرچند که نوشداروی بعد از مرگ سهراب است.

جدا از مسئلهٔ دوربین، چیزی قلقلکم می‌داد. حرف‌های صاحب نان گداهی در خاطرم آمده بود. عجزش در برابر هستی برایم جالب بود. زندگی برایش آمیزه‎ای از آشفتگی و حیرت و سرسپردگی بود. هستی برایش جعبهٔ سیاهی بود و تنها می‌دانست که این همه شعبدهٔ شگفت از کلاه خالق در می‌آید. این سوال برایم هست که آیا حافظ هم، یکی مثل همین پیرمرد امّی بود؟ که می‌گوید : «حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش، از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد». به مومنین امروزی هم فکر می‌کنم. کسانی که علت تشکیل ابرها را می‌خوانند، می‌فهمند که چرا باد می‌آید و چرا خورشید می‌گیرد. درون جعبهٔ سیاه برایشان کمی روشن شده است و پدیده‌ها را با واسطهٔ دلایل و قوانین به خداوند نسبت می‌دهند. هستی، دیگر مرکب چموش و وحشی رام ناشدنی نیست. چراغ حیرت سوسو می‌زند و مومنین همچنان سرسپرده‌اند. تفاوت این دو نگاه برایم جالب است، و اینکه مومنین امروز، از پس عینک دانسته‌هایشان با چه نگاهی به معارف مومنین حیرت زدهٔ اعصار و قرون گذشته می‌نگرند.

عکس از اینجا

و لحظه‌ای که…

دوشنبه , 12 مارس 2012 ساعت 20:19

 

شیدا

دِینم به او، از جنس خون است و جان، که خونش ثاراللّهی است و جانش عبداللّهی، و منِ محدود را چه ارتباط به نامحدودِ مضاف به نامحدود…!
دِینم به او، در لحظه هاست، آنگاه که… لحظهٔ جدائی او از همسر که از عشقی پاک و تمام او را یافته بود…
لحظهٔ وداعِ هر باره که غم‎بارترینِ آنات است، لحظه‌ای که هر بارش سوزی جدید و نو دارد از بارِ قبل، چون از وداع قبل تا وداع جدید، آتش عشق شعله‌ورتر شده است و سوزان‌تر و در مقابل، هردو، استوارتر و محکم‌تر… که‌ ای کاش این قدر محکم نمی‌شدید تا بارشی از ابرهای دیدگانتان، آتش درونتان را خاموش می‌کرد…
لحظه‌ای که دخترش با چشمانی غم ناک که اشکانش چون شبنم – نه باران- بروی گونه‌های یاسی‌اش می‌افتاد، گل‌های یاسش آنقدر با طراوت می‌کرد که دیگر یاس نبود، نور بود، نورٌ علی نور… اشک دخترش که این‌گونه باشد، بماند اشک مادرش…
لحظه‌ای که مادرش، دلش به تب و تاب می‌افتد، جگرش از آتش دلش کباب می‌شود که پسرم… لحظه‌ای که همسرش برای طفلان تن‌هایش – که فقط خدا دارند و مادر، که همهٔ عالمی باشند – قصه خوانی سلحشوری پدر می‌کند، مشق عشق بابا می‌کند، که طفلانم! پدرتان رفته است، ولی می‌آید…
و لحظه‌ای که… و هزاران لحظه که می‌شود یک عمر، می‌شود یک عشق… و… ما مدیونیم…

 

پ.ن:
طلبه‎ای با نام مستعار شیدا، پس از اتمام سریال «شوق پرواز» و به بهانه ی آن ، برای «شهید» نوشت.

 

«الگوریتم‌های بی‌تربیت» یا فحش‌هایی که فحش نیستند

جمعه , 09 مارس 2012 ساعت 20:20

 

در کشور ما و مخصوصا در ادبیات رسانه‌های دولتی بعضی از اصطلاحات سیاسی، فلسفی و جامعه‌شناسی ناسزا محسوب می‌شوند؛ مثلا «فمنیست» یا «سکولار» یا «انقلاب مخملی». این رسانه‌ها هیچ وقت برای مردم توضیح نمی‌دهند که هر یک از این‌ها دقیقا چه می‌گویند و به دنبال چه هستند؛ فقط به طور مبهمی به مردم می‌فهمانند که این واژه‌ها معنای بدی دارند. مثلا، فمنیست یعنی کسی که به دنبال بی‌بندوباری اخلاقی و دشمنی با خانواده‌هاست، سکولار یعنی کسی که قرآن را آتش می‌زند و انقلاب مخملی یعنی جاسوسی برای دشمن و پول گرفتن از سازمان‌های اطلاعاتی بیگانه. سپس از این اطلاحات با این معانی جدید برای بی‌آبرو کردن دشمنان‌شان استفاده می‌کنند. بیش‌تر کسانی که به چنین چیزهایی متهم می‌شوند، مخصوصا اگر ساکن ایران باشند، برای دفاع از خودشان دلایلی رو می‌کنند که نشان بدهد فمنیست یا سکولار نیستند. کمتر کسی جرئت می‌کند بگوید که این واژه‌ها اصلا فحش نیستند، بلکه اسم یک طرز فکر یا شیوهٔ عمل‌اند؛ می‌شود دربارهٔ درستی یا نادرستی این عقاید بحث کرد اما نمی‌شود از آن‌ها به جای فحش استفاده کرد.

یک مثال معروف از این شیوهٔ برچسب‌زنی، کلمهٔ انقلاب مخملین است. یادم هست که در دورهٔ کودکی و نوجوانی من که با ریاست جمهوری سید محمد خاتمی هم‌زمان بود، رسانه‌ها و نویسندگان اصلاح‌طلب مدام به تلاش برای انقلاب مخملین متهم می‌شدند. حتا کتاب‌هایی چاپ می‌شدند که نوشته‌های این طیف را مورد به مورد با نوشته‌های روزنامه‌های شوروی سابق و کشورهایی که در آن‌ها انقلاب مخملین اتفاق افتاده‌بود مقایسه می‌کردند. من از مجموع چیزهایی که در این باره نوشته می‌شد نتیجه گرفته‌بودم که انقلاب مخملی یعنی انقلابی که در آن جاسوسی و نبرد اطلاعاتی نقش مهمی دارد و انقلابیون از سوی یک قدرت خارجی حمایت می‌شوند. در سال ۸۸ که باز همین اتهام را به طرفداران میرحسین موسوی نسبت می‌دادند من هنوز همان معنا را درباره انقلاب مخملی در ذهن داشتم. فقط همین اواخر و بعد از مطالعهٔ کتاب «روح پراگ» بود که فهمیدم انقلاب مخملی یعنی تلاش مردم برای تغییر حکومت با پرهیز از زور و خونریزی. متوجه شدم که نه تنها تجمعات طرفداران موسوی مخملین نبود، بلکه اساسا مخملین بودن یک انقلاب به خودی خود چیز بدی نیست. وقتی یک ملت تصمیم می‌گیرد حکومتش را عوض کند کدام شیوه بهتر و عاقلانه‌تر است؟ این که مثل لیبیایی‌ها جنگ شهری راه بیندازد یا اینکه مثل پراگی‌ها تجمعات آرام اما پر شمار تشکیل بدهد و اعتراضش را از راه رساله‌ها و اطلاعیه‌های مکتوب بیان کند؟

این شیوهٔ برچسب زنی رسانه‌های دولتی مرا به یاد یک خاطره از کودکی خودم می‌اندازد. یک بار در هفت‌سالگی با چند تا از همکلاسی‌هایم دعوا و قهر کرده‌بودم. برای این که شدت خشمم را نشان‌شان بدهم بر سرشان داد زدم: «الگوریتم‌های بی تربیت!» کلمهٔ الگوریتم را از یک برنامه تلویزیونی شنیده‌بودم و خودم هم معنایش را نمی‌دانستم. اما نتیجه داد و احساسات همکلاسی‌هایم را حسابی جریحه‌دار کرد. یکی از آنها بلافاصله گفت: «خودتی، خودتی!»

رأی برای مطبوعات آزاد

چهار شنبه , 29 فوریه 2012 ساعت 20:17

 

امضاء محفوظ

 

به همه‌ی خبرگزاری‌ها، سایت‌های خبری و مطبوعات مکتوب اعلام کرده‌اند که هیچ نوشته‌ای که شرکت نکردن در انتخابات را تشویق کند یا حتی به آن بپردازد نباید منتشر شود. چه مقاله، چه گزارش، چه اظهار نظر و مصاحبه. ظاهرا شبیه همین دستور را قبل از همه رای‌گیری‌های قبلی هم می‌دادند. برای همین سردبیر لازم ندیده بود موضوع را به اطلاع تک تک ما برساند. اما انتخابات فردا اولین انتخابات از زمان استخدام من است. قبل از آن هم کار رسانه ای نمی‌کردم. بنابراین نمی‌دانستم که چنین روالی وجود دارد. دیروز طبق معمول هر روز یک گزارش خبری درباره بحث‌های مهم وبلاگستان تهیه کردم با موضوع «شرکت در انتخابات، بله یا خیر؟» گزارشم هشت بند داشت. در چهار بند از وبلاگ‌های موافق شرکت در انتخابات نقل قول کرده بودم و در چهار بند دیگر از وبلاگ‌های مخالف. هیچ کدام از وبلاگ‌ها فیلتر نبودند. بندهای موافق و مخالف را یک در میان چیده بودم. نیم ساعت بعد از این که منتشرش کردم سردبیر تماس گرفت و گفت مطلبم را از روی سایت برداشته‌اند و دلیلش را توضیح داد. بعد از اینکه سردبیر قطع کرد دبیر سرویس هم تماس گرفت و همان حرف‌ها را زد. در یک سال و نیمی که در سایت خبری کار می‌کنم با موارد مختلفی از محدودیت‌های رسانه‌ها برخورد کرده بودم اما باز انتظار چنین چیزی را نداشتم.

طبق قانون جمهوری اسلامی شرکت نکردن در انتخابات ممنوع نیست. پس چه طور می‌شود که دعوت مردم به کاری که خودش ممنوع نیست، ممنوع باشد؟ اصلا این ممنوعیت به استناد کدام بند از کدام قانون است؟ از طرف دیگر مگر این طور نیست که آزادی بیان را فقط به توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی و ادیان رسمی محدود می‌کند؟ کسی که دلایلش را برای شرکت نکردن در انتخابات توضیح می‌دهد به کدام یکی از اینها توهین کرده که اجازه شنیده شدن صدایش را نمی‌دهند؟

من این چیزها را می‌نویسم فقط برای اینکه دیگران تصوری از محدودیت‌های رسانه‌ها داشته باشند وگرنه خود اهالی رسانه به خوبی می‌دانند که آزادی بیان این روزها به کلی از دایره‌ی واژه‌های ما خارج شده. دیگر کسی از آن حرف نمی‌زند و به آن استناد نمی‌کند. قانون هم دیوار محکمی نیست که بتوانیم به آن تکیه بدهیم. برای هر قانون یک تبصره تاویل‌پذیر تعبیه کرده‌اند تا در روز مبادا بتوانند هر حکمی از آن استخراج کنند. با این همه هدف ما سر پا نگه داشتن رسانه‌هایمان است و برای این هدف خیلی جاها عقب‌نشینی کرده‌ایم و در آینده هم مجبور می‌شویم بکنیم. من در انتخابات فردا به کسانی رای خواهم داد که به آزادی مطبوعات معتقد باشند و از دیگران هم میخواهم این معیار را در انتخاب‌شان در نظر بگیرند.

 

در دایرهٔ امکان

چهار شنبه , 29 فوریه 2012 ساعت 20:17

 

حسن اجرایی

من می‌توانم رأی بدهم. می‌توانم رأی ندهم. همهٔ آنچه حسام مطهری عزیز می‌بیند را من هم دیده‌ام و می‌بینم. همهٔ آن چیزهایی که حسام مطهری را آزار داده و تا عمق جانش را خراش داده را دیده‌ام و هنوز هم می‌بینم. گفتن ندارد که یادآوری آنچه از خرداد ۸۸ دیده‌ایم، جز خراش و درد و زجر چیز دیگری نبوده. گفتن ندارد که چراغ بی‌فروغ قانون و هلال بی‌جان قانون اساسی و مهتاب نادیدنی برخی از فصول درخشان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، چونان تیرهایی که هزار سال در وحشی‌ترین زهرها خوابیده باشد، بر جان همهٔ آنها که می‌خواهند امیدوار بمانند زخم‌های استخوان‌سوز بر جای گذاشته است.
من نه چندان شیفته و شیدای انداختن برگه رأی در صندوقم، و نه چندان فراری و معذبم از رأی دادن. من با کلمه کلمهٔ آنچه حسام مطهری نوشته بود همدل و همدردم. من البته تا امروز نه هوادار رنگ بوده‌ام و نه طرفدار ریا. همه آنچه من در این سالها آرزو کرده‌ام، برابری همه در برابر قانون بوده است. قانونی که میراث بیش از صد سال مشروطه‌خواهی ایرانیان بوده است؛ نمی‌گویم مشروطه‌خواهی مردم ایران، چرا که مردم ایران هنوز هم چندان مشروطه‌خواه نیستند.

من می‌دانم رأی من معجزه نمی‌کند. می‌دانم رأی من نه می‌تواند مجلس نهم را به مجلسی مقتدر، مستقل و مؤثر تبدیل کند، و نه می‌تواند مانع ورود وکیل‌الدوله‌ها و بله‌قربان‌گوها و تملق‌پیشه‌ها شود. همهٔ اینها را می‌دانم. حداکثر انتظاری که از مجلس نهم می‌توانم داشته باشم، این است که به مجلس هفتم شبیه‌تر باشد تا مجلس هشتم.

ما بیش از اندازه همه چیز را نمادین کرده‌ایم. رأی دادن را نمادین کرده‌ایم، رأی ندادن را نمادین کرده‌ایم، هیچ چیز را در معنای واقعی‌اش به کار نمی‌بریم؛ با رأی دادن می‌خواهیم به دنیا ثابت کنیم که «همه چی آرومه»، با رأی ندادن می‌خواهیم به حضرات بفهمانیم که «دل خوش سیری چند». چرا؟ واضح است. چون این بازی را عادلانه نمی‌دانیم. چون بازی را از پیش باخته می‌بینیم. اما من رأی می‌دهم. من در انتخابات ۸۸ به محسن رضایی رأی دادم؛ به کسی که می‌دانستم برنده انتخابات نیست، اما بازی انتخابات یعنی همین.
رأی دادن من، یعنی رأی دادن من؛ نه کمتر و نه بیشتر. اینکه جمهوری اسلامی ایران از رأی من برای اثبات حقانیت خود استفاده می‌کند، بازی را برای من به هم نمی‌زند؛ گرچه برای کسان دیگری به هم می‌زند. من به همین دلخوشم که می‌توانم با یک رأیم، احتمالا مانع نماینده شدن مجتبی ذوالنوری بشوم. همین برای من بس است. برای من همین بس است که اگر قرار است آرای علی مطهری و مرتضی آقاتهرانی مساوی باشد، با رأی من، علی مطهری یک پلهٔ ریز و نادیدنی بالاتر از مرتضی آقاتهرانی قرار بگیرد.

بله. اگر رأی ندادن من، درصد مشارکت در انتخابات را به زیر چهل درصد می‌کشاند، و من چنان نفوذ کلامی داشتم که می‌توانستم با اعلام رأی ندادنم، صدای اعتراضی باشم در برابر همهٔ نابرابری‌هایی که تیشه به ریشه قانونگرایی و مشروطه‌خواهی در این سرزمین زده، حتما اعلام می‌کردم رأی ندهید. اما امروز کسی قرار نیست صدای ما را بشنود. صدای اعتراض ما تنها به گوش کسانی می‌رسد که یا با ما همدلند و شنیدنشان دردی را دوا نمی‌کند، و یا به سمع و نظر کسانی می‌رسد که بر آنچه کرده‌اند استوارند و قانون را کاغذپاره می‌دانند حتی اگر آن را محترم بشمارند.

من رأی می‌دهم چون می‌دانم این روزها روز معجزه نیست. چون می‌دانم باید صبور بود. باید راضی بود. باید راضی باشیم به اینکه احمد توکلی با همه ضعف‌ها و سکوت‌هایش یک رأی هم که شده بیشتر از علی اصغر زارعی رأی بیاورد. من رأی می‌دهم چون در همین بیش از دو سال تلخ و خراشنده و سرد، چند تن از همین نمایندگان مجلس مطیع هشتم بودند که صدای ملت بودند؛ که صدای درد انسان‌هایی شدند که صدایی نداشتند، صدای خراش‌هایی شدند که اگر آنها جارشان نمی‌زدند، شاید به گوش همین چند نفر هم نمی‌رسید. یادمان نرود که در همین مجلس هشتم هم کسانی بودند که در برابر قانون‌ستیزی و قلدری قدعلم کردند. اینها شعار نیست. دست‌کم برای استوارتر شدن چهره‌هایی که امید ما را در این چند سال زنده نگه داشته‌اند، دست‌کم برای ادامه مبارزه با قلدری و قانون‌ستیزی، به مستقل‌ترین و مؤثرترین و مقتدرترین نامزدها رأی بدهیم. من رأی می‌دهم، اما رأیم را به پای متملقان و مطیعان و ضعیفان نمی‌ریزم. صبوریم؛ بی‌شعار و کم‌شمار.

 

مرتبط:

چرا در انتخابات شرکت نخواهم کرد. سید مرتضی میری

رای ندادن- حسام الدین مطهری
رای دادن – سید عمران نبی زاده 
اندر  دلائل رأی ندادن– علی احمدی وبلاگ ره رو
با این وضع مملکت، چرا باز هم باید در انتخابات شرکت کنیم؟  – امیرعلی صفا

«مخالف عمل‌کرد جمهوری اسلامی»، «مخالف جمهوری اسلامی» نیست و «مخالف جمهوری اسلامی»، «مخالف انقلاب اسلامی» نیستا میثم رمضانعلی درهابیل نوشته است

 

چهار شنبه , 29 فوریه 2012 ساعت 20:16

سید مرتضی میری

من یک شهروند ساده هستم که در یک جمهوری زندگی می کند و ارتباطم با حکومت ارتباط یک شهروند است با یک جمهوری. این حکومت برای من چیزی بیش تر از یک حکومت سیاسی نیست. رهبر این حکومت برایم یک مقام سیاسی است که وظایف و اختیاراتی در قانون برایش تعیین شده و ارتباطم با او ارتباط یک شهروند است با یک مقام مسئول. فقط همین نه بیش تر. من نگاه ایدئولوژیک ندارم. سیاست به خودی خود جزو دغدغه و اولیت های من نیست و اگر به آن می پردازم به خاطر تاثیری است که بر سایر دغدغه ها و اولویت های زندگی ام می گذارد. بنابراین انتخابات هم برایم فقط انتخابات است، نه «تجدید میثاق با آرمان های جمهوری اسلام»، نه «لبیک به دعوت رهبری» و نه «نمایش وفاداری». جمله «ما مامور به انجام وظیفه هستیم نه گرفتن نتیجه» درباره شرکت من در انتخابات مصداق ندارد. چون آن را حق خودم می دانم نه وظیفه خودم.

 

من درباره شرکت در انتخابات مثل سرمایه گذاری در بورس یا انتخاب خانه برای اجاره می اندیشم و تصمیم گیری می کنم. سودها و زیان های گزینه های موجود را با هم مقایسه می کنم و یکی را برمی گزینم. تنها تفاوت اینجاست که درباره انتخابات تلاش می کنم غیر از سود شخص خودم به سود اعضای خانواده، همشهری ها و هموطنان هم بیندیشم. کسانی که به سیاست نگاه ایدئولوژیک دارند شرکت در انتخابات را اصل می دانند و برای شرکت نکردن نیازمند دلیل اند. اما من برای شرکت کردن در انتخابات دلیل جستجو می کنم و وقتی به پای صندوق رای می روم که احساس کنم این کار منفعتی را تضمین می کند یا ضرری را منتفی می سازد.

 

مهمترین منافعی که من شهروند معمولی در وضعیت فعلی برای خودم و خانواده و هموطنانم تشخیص می دهم و انتظار دارم از این قرارند: کاهش خطر جنگ فیزیکی با کشورهای دیگر، ثبات اقتصادی و ارتقای سطح اخلاق سیاسی. اما امیدی ندارم که این منافع از طریق شرکت در انتخابات مجلس محقق شوند. اولا به این دلیل که قدرت فعلی ساختار مجلس شورای اسلامی را برای تحقق این انتظارات کافی نمی بینم. معتقدم که مجلس در کشور ما از «راسیت امور» ساقط شده. گواهم برای این نتیجه گیری عقب نشینی های متعدد مجلس در برابر مراکز دیگر قدرت سیاسی در چهار سال گذشته است. من معتقد شده ام که در شرایط فعلی خواست و اراده این مراکز دیگر است که تحقق یا عدم تحقق منافع مرا تعیین می کند. از سوی دیگر در میان نامزدهای فعلی انتخابات جریانی را نمی بینم که بتوانم به توانایی اش در بازگرداندن قدرت از دست رفته مجلس امید ببندم. همه کسانی که در این باره به آنها امید داشتم رد صلاحیت شده اند. من فکر می کنم نتایج انتخابات مجلس دهم هرچه که باشد تاثیر مهمی بر تحقق انتظارات من نخواهد داشت.

 

در این میان رسانه های دولتی منافع دیگری را برای شرکت در انتخابات برمی شمارند و وعده می دهند که فقط از یک زاویه دید ایدئولوژیک منفعت محسوب می شود و تاثیر چندانی بر زندگی من شهروند معمولی ندارد. مثلا برای من فرقی نمی کند که مشت محکمی به دهن آمریکا کوبیده شود یا نه. چه رسانه های خارجی از میزان مشارکت مردم در انتخابات حیرت کنند و چه نکنند زندگی من با همان دغدغه های قبلی ادامه خواهد داشت. البته بعضی از وعده های رسانه های دولتی را سودمند می یابم. مثلا موافقم که افزایش وحدت میان مردم منفعت بزرگی است اما قبول ندارم که با شرکت در انتخابات چنین وحدتی به دست می آید. از ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی انتخابات های فراوانی را پشت سر گذاشته ایم و بنا بر آمارهای رسمی مشارکت عمومی همیشه بیش از شصت در صد بوده ولی به نظر نمی رسد مردم بیش از پیش با هم همبسته شده باشند. جوک ها و تحقیرهای قومیتی هنوز به اندازه گذشته بر سر زبان هاست. هنوز به مخالفان سیاسی خود به چشم دشمن نگاه می کنیم. هنوز یک تنه زدن ساده در خیابان می تواند منجر به یک درگیری شدید فیزیکی شود.

 

هرچه بیشتر می اندیشم بیشتر به این نتیجه می رسم که شرکت در انتخابات منفعت خاصی برایم ندارد. در رای ندادن هم ضرر خاصی نمی بینم. بنابراین تصمیم گرفته ام از حقم برای رای دادن صرف نظر کنم. ضمنا از حق دیگرم که آزادی بیان باشد استفاده می کنم و دلایلم را برای این تصمیم گیری به دیگران می گویم. رسانه های دولتی و مهم تر از همه آن ها صدا و سیما به ندرت به من و دیگر کسانی که رای ندادن را انتخاب کرده اند می پردازند و اگر هم بپردازند فرصت کافی نمی دهند تا دلایل مان را شرح دهیم. همین موضوع مرا بیش تر به حرف زدن درباره تصمیمم تشویق می کند. دلم می خواهد هموطنانم بدانند که دلایلم برای رای ندادن بسیار محکم تر از چیزی است که صدا و سیما از قول امثال من نقل می کند.

 

 

مرتبط:

در دایرۀ امکان – حسن اجرایی
رای ندادن- حسام الدین مطهری
رای دادن – سید عمران نبی زاده 
اندر  دلائل رأی ندادن– علی احمدی وبلاگ ره رو
با این وضع مملکت، چرا باز هم باید در انتخابات شرکت کنیم؟  – امیرعلی صفا

«مخالف عمل‌کرد جمهوری اسلامی»، «مخالف جمهوری اسلامی» نیست و «مخالف جمهوری اسلامی»، «مخالف انقلاب اسلامی» نیستا میثم رمضانعلی درهابیل نوشته است

 

با این وضع مملکت، چرا باز هم باید در انتخابات شرکت کنیم؟

یکشنبه , 26 فوریه 2012 ساعت 20:15

 

امیرعلی صفا

مطلب زیر بنا به درخواست یکی از دوستان عزیزم در پاسخ به نوشته‌ی برادر خوبمان آقای “حسام‌الدین مطهری” و برای مهمانیِ یک ساما (+) نوشته شده است که عیناً همین‌جا هم آورده می‌شود. جهت جلوگیری از سردرگمی حتماً قبل از مطالعه، مطلبِ “رای ندادن” را بخوانید.

۱) به نظر من مهمترین آسیبِ انقلاب‌های ایدئولوگ ”شعارزدگی‌” است. از آنجایی که اینگونه انقلاب‌ها آرمان‌گرا هستند معمولاً آرمان‌های خود را در قالب “شعار” بیان می‌کنند. تا اینجای کار و کارکرد شعار به مثابه ابزاری برای بیان نظر مشکلی نیست. اما مشکل دقیقاً از جایی شروع می‌شود که “شعار” که باید صرفاً یک ابزارِ حداقلی باشد از جایگاه خود خارج شده و نقشِ توجیه گر پیدا می‌کند و افراد انقلاب که قرار است برای رسیدن به یکسری آرمان‌های تعریف شده تمام تلاش خود را انجام بدهند،  تمامی کمبود‌ها و بی‌عرضگی‌های خود را با “شعار” توجیه می‌کنند! وقتی “شعار” این کارکرد خطرناک را پیدا کرد و بعلاوه بیش‌ازحد به‌جا و مکرراً نابجا استفاده شد آنگاه است که “شعار” کارکردی صددرصد معکوس پیدا کرده و می‌شود عامل دلزدگی خیلی‌ها و حتی شاید عاملی برای تمسخر!

۲) بسیار شنیده‌ایم این واقعیت را که ماهی تا هنگامی که در آب است قدر آب را نمی‌داند و ارزش آب را نمی‌فهمد. حالا حکایت ما ایرانی‌های مسلمانِ معتقد به جمهوری اسلامی است. هرچقدر هم که تلاش کنیم واقع‌نگر باشیم و دچار روزمرگی نشویم باز هم بی‌فایده است و هرگز نمی‌توانیم موقعیتِ بسیار خاص و حساسِ نعمتی به نام انقلاب اسلامی را دقیق متوجه بشویم چرا که در آن زندگی می‌کنیم و طبیعی است خیلی از چیزها برایمان عادی شود. اما کسی که از بیرون نگاه می‌کند به خوبی متوجه می‌شود جهت‌گیری انقلاب و نظامِ جمهوری اسلامی نسبت به جهان، همانند ماشینی است که در اتوبانی شلوغ برخلاف جهت سایر خودرو‌ها حرکت می‌کند و بخواهد یا نخواهد رودرروی خیلی‌هاست!!
بله درست حدس زدید، منظورم دشمنی‌هایی است که با انقلاب اسلامی می‌شود. اما این واقعیت آشکار و این دندان‌های از حقد به هم فشرده شده و این دشمن‌های در کمین نشسته را از بس مسولین ما تکرار کرده‌اند و از بس از این “لولو” برای توجیه کم‌کاری‌ها و حماقت‌های خود استفاده کرده‌اند که منِ جوانِ ایرانیِ مواجه با هزارویک مشکل یا به انکارِ این دشمنی ها می پردازم و یا لجوجانه در مقابل آن می‌ایستم و خسته و نالان می‌خواهم عصیان کنم و این تابو‌ را بشکنم که ”ول کنید این تودهنی‌زدن و مبارزه با استکبار را، به داد دل و درد مشکلات من برسید!”

۳) این میان من کاملاً حق می‌دهم به دوستی که مقاله‌ایی که این نوشته‌ی دوستانه در مقام پاسخ به آن است را نگارش نموده. او، خسته از شعار و شعار و شعار می‌خواهد روزی را ببیند که فرای از کشمکش‌ها، آستین‌هایی بالا زده شده برای آبادانی این سرزمین، نه آبادانی‌ی برای آنکه چشم دشمن از حدقه بیرون بزند، نه!‌ آبادانی برای آسایش ایرانی! آبادانی برای پیشرفت و رفاه و تکاملِ خودِ خودِ خودمان و لاغیر! اصلاً همین ۲۲ بهمن را هم منِ جوانِ ایرانی می‌خواهم جشن بگیرم برای شادی خودم بابت اینکه بابا ننه‌ام سی‌سال قبل و جلوتر از همه‌ی این کشورهای منطقه، دیکتاتور خود را بیرون انداخته اند اما باز این جشن هم از ما دریغ می‌شود که بیایید تا استکبار فلان شود…
حالا به انتخابات می‌رسیم و باز هم قصه‌ی شرکت کنید تا “مشت محکمی بر دهان استکبار بزنیم”. بابا خوش مرام خوب دندون تو دهن این استکبار نموند که، ما سی ساله داریم مشت می‌زنیم. له شد که! کمی به فکر مشت و مال و حال دادن به ملت باشید. به فکر خودِ خودمان. گوربابای استکبار جهانی!

تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست و من هم کاملاً و قاطعانه از این تفکر دفاع می‌کنم که مسولین باید از فکرِ این مبارزه با استکبار بیرون آمده و هنگام کار به فکر ملت باشند فقط ملت، و شاهد این حرفم هم کلامی است از ره‌بر انقلاب که “بزرگ‌ترین مبارزه با امریکا خدمت به مردم است”. اما جایگاه این تفکرِ دوست عزیزمان که بسیار هم درست و بجاست در مقام مطالبه از مسولین است نه در منتج شدن به تصمیمِ عدم شرکت در انتخابات!

به ۳ دلیل:

الف) این حرفِ شرکت در انتخابات برای مبارزه با دشمنان حرفِ بی‌راهی هم نیست. اما درست‌ش این است که شرکت در انتخابات در اصل و در واقع برای انتخاب مسولینی برای پیشرفت و رفع مشکلاتِ خودمان است اما در عین حال کارکرد فرعی آن مایوس شدن دشمنانی است که در کمین نشسته‌اند و قابل انکار هم نیستند. ببنید ما در انتخابات شرکت می‌کنیم تا به فوائد دمکراتیکی که انتخابات دارد و در سایر کشورها هم مفروض است برسیم اما همین شرکت در انتخابات به دلیلِ جایگاهِ کشور و نظام ما حتی اگر ما هم نخواهیم به دشمنان پیام می‌دهد: ما این نظام را می‌خواهیم و ما همه با هم هستیم و اگر مشکلاتی هم داریم خودمان حل‌ش می‌کنیم و به شما ربطی ندارد! و این یعنی یک تیر و دو نشان نه صرفاً شرکت در انتخابات برای مبارزه با استکبار.

ب) گفته شد شرکت در انتخابات مهر تاییدی است بر اشتباهات گذشته و پیامی است به مسولین که ما از شما راضی هستیم و ادامه بدهید در حالی که ما راضی نیستیم. ریشه‌ی این نوع فکر در آنجاست که خیال می‌کنیم رای ما بی‌تاثیر است و صرفاً گذشته را تکرار می‌کند در حالی که هرگز این‌چنین نیست. بگذارید مصداقی حرف بزنیم. مجلس پنجم و ششم را در نظر بگیرید! به یاد آوردید؟ حالا مجلس هفتم و هشتم را در نظر بیاورید؟ و حالا مقایسه کنید بین این دو جفت؟ جهت گیری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مطبوعاتی و.. و.. وغیره‌ی کشور در‌ هر کدام از این ۸ سال چقدر تفاوت داشت؟ نه اشتباه نکنید بحثِ درست بودن آن یا غلط بودن این نیست، حرف بر سر این است که آیا غیر از این است که رای من و تو و او  آن مجلس و این مجلس را با این مقدار از تفاوت ساخت؟ غیراز این است؟ و آیا تفاوت در مجلس باعث تفاوت در سیاست‌‌گذاری‌های گوناگون نشد؟ پس رای ما بی‌تاثیر نیست. و این بی‌تاثیر نبودن یعنی رای ما صرفاً تایید گذشته هم نیست!

ج) فرض من بر این است که شمای خواننده‌ی این مطلب مخالفِ کلیت نظامِ جمهوری اسلامی نیستید.حالا بیایید هرچه را تا اینجای کار گفتم جمع‌بندی کنیم با چند سوال:
آیا شرکت نکردن در انتخابات با آنهمه ضرر و زیانِ داخلی و خارجی بهتر است یا شرکت کردن و رای و تلاش برای تغییر و انتخاب شایسته‌ها؟ آیا اگر دقیق نگاه کنیم رای ندادن صرفاً یک مُسَکنِ منفعلانه برای تسکین آلامِ خودمان نیست؟ آیا بهتر نیست فعالانه  برخیزیم و از راه دمکراتیک آن  تلاش کنیم برای تغییر؟ ولو اگر رای ما نه رای با میل و رغبت بلکه رای به حداقل‌ها باشد؟
آیا بهتر نیست فرای از خسته‌دلی از شعارزدگی، خودمان نیم‌نگاهی هم به چینش عرصه‌ی بین‌المللی داشته باشیم و با اولیتِ رای برای پیشرفت خودمان، با کارکرد فرعی رای دادن، بیگانه را هم ناامید کنیم؟

این‌ها حرف من بود، اما با اجازه‌ی صاحب خانه‌ی عزیز اگر فکر می‌کنید اینها هنوز هم قانع کننده نیست بخش نظرات برای شماست و من هم در خدمت شما.

 

 

مرتبط:


در دایرۀ امکان – حسن اجرایی

چرا در انتخابات شرکت نخواهم کرد. سید مرتضی میری
رای ندادن- حسام الدین مطهری
رای دادن – سید عمران نبی زاده  در نقد همین نوشته
اندر  دلائل رأی ندادن– علی احمدی وبلاگ ره رو
همین نوشته در وبلاگ آینده از آن حزب الله- امیر علی صفا

«مخالف عمل‌کرد جمهوری اسلامی»، «مخالف جمهوری اسلامی» نیست و «مخالف جمهوری اسلامی»، «مخالف انقلاب اسلامی» نیستا میثم رمضانعلی در هابیل نوشته است

 

رای دادن

شنبه , 25 فوریه 2012 ساعت 20:14

 

سید عمران نبی زاده

این متن نقدی است بر یادداشت رای ندادنِجناب حسام الدین مطهری

قال امیرالمومنین علی علیه السلام: «کفاک من عقلک ما اوضح لک سبل غیک من رشدک». عقل، تو را کفایت کند که راه گمراهی را از رستگاری نشانت دهد.
«مردم اگر اسلام را ، استقلال و آزادى را، نبودن تحت اسارت شرق و غرب را میخواهند، همه در انتخابات شرکت کنند. وصیت من به ملت‏ شریف آن است که در تمام انتخابات، چه انتخابات رئیس جمهور و چه نمایندگان مجلس شوراى اسلامى، و چه انتخاب خبرگان براى تعیین شوراى رهبرى یا رهبر ، در صحنه باشند. مردم با شرکتشان در انتخابات ثابت کنند که از اسلام رویگردان نیستند. همه شما همه ما زن و مرد هر مکلف همان طور که باید نماز بخواند همان طور باید سرنوشت خودش را تعیین کند.»

(گزیده ای از سخنان حضرت امام خمینی روحی فدا در رابطه با انتخابات)

برادر عزیزم، مشارکت سیاسی و شرکت در انتخابات یکی از بدیهیات یک جامعه مردم سالار است. که «رأی دادن» را می‏توان کمترین مشارکت سیاسی در نظر گرفت؛ زیرا نیازمند کمترین تعهد است؛ چراکه به محض اینکه رأی به صندوق انداخته شد، ممکن است به پایان برسد. علاوه براین، صرف ‏نظر از محدودیت‏های دیگر، که ممکن است وجود داشته باشد، رأی دادن به طور اجتناب ‏ناپذیری با فراوانی انتخابات محدود می‏شود. بنابراین، مشارکت سیاسی جزئی از رفتار اجتماعی محسوب می‏شود؛ چراکه اولا، به منزله یکی از ارکان و شاخص‏های عمده توسعه سیاسی به شمار می‏رود. ثانیا، رابطه تنگاتنگی با مشروعیت نظام‏های سیاسی دارد. ثالثا، به میزان زیادی بیانگر نوع نظام سیاسی هر جامعه است. بنابراین، مشارکت سیاسی هر جامعه‏ای نشان دهنده رفتار سیاسی مناسب مردم هر جامعه ای می باشد. مشارکت سیاسی پدیده‏ای جهانی است، نه به این معنا که همه افراد لزوما به فعالیت سیاسی می‏پردازند و نه اینکه از نظر شکل یا وسعت در همه جوامع به یک اندازه معمول است، بلکه به این معناست که در همه جوامع یافت می‏شود و شرایط پذیرش تغییرات را فراهم می‏سازد.پس مشارکت سیاسی و رای دادن به معنای واقعی کلمه باعث مشروعیت دادن به آن نظام سیاسی می شود و گمان نکنم شما با کلیت نظام مشکلی داشته باشید که در غیر این صورت صحبتی باقی نخواهد ماند.

واما بعد،اینکه بیان کردید: « امروز رأی دادن را بستری برای تکرار اشتباه‌ها و تضعیف انقلاب اسلامی می‌دانم. سال‌ها است مردم را به بهانه تو دهنی زدن به استکبار پای صندوق رأی می‌آورند» حرف درستی است، ولی نه آنگونه که گفتید! اگر رای دادن باعث تضعیف انقلاب اسلامی باشد، ضد انقلاب و مخالفان واقعی اسلام و نظام، آنقدر تمام توان و هم و غم خود را برای بی اعتمادی مردم نسبت به نظام و انقلاب اسلامی از ابتدای انقلاب و هم اکنون نمی گذاشتند تا حظور وسیع مردم در انتخابات را کمرنگ نشان داده و یا مردم را ترغیب به شرکت نکردن در انتخابات نمایند. گرچه می گویی هدف شما از بیان این مخالفت و رای ندادن با آن چیزی که مخالفان نظام می گویند تفاوت دارد، ولی در عمل و حتی در کلام نیز شبیه به ضد انقلاب هایی همچون اکبر گنجی،سروش و دیگران است.اینکه شما نمی دانستی برای چه باید رای بدهی و به قول خودت تحت تاثیر تلوزیون و صحبت های مقام معظم رهبری بوده ای تقصیر انها نیست.البته قبول دارم رسانه ها بلاخص تلوزیون در نشان دادن حقیقت مشارکت مردم و ضرورت دادن رای کلیشه ای و نادرست عمل کرده اند، ولی این از وجوب و نقشم مهم حساس رای دادن نمی کاهد.

برادر عزیزم،از زمان پیروزی انقلاب دشمن و در راس انها شیطان بزرگ و رژیم صهیونیستی تمام تلاش خود را برای نارضایتی مردم از انقلاب انجام داده و از هر نوع حیله و دشمنی جهت سست کردن اعتقادات و باور مردم دریغ نکرده اند.چه بسیار افراد و احزابی راکه به خاطر مقاصد شوم سیاسی خودشان فریب نداده اند و از آن ها مستقیم یا غیر مستقیم در جهت منافع خودشان استفاده نکرده اند، تا ذهنیت مردم را نسبت به آرمان ها و اعتقادات اسلامیشان سست نمایند.این ها توهم توطئه نیست،این ها خیال بافی و برای گمراهی اذهان مردم نیست، که اگر اینگونه بیاندیشی تمام خون شهدا و زحمات امام عزیز و رهبر کبیر انقلاب را زیر سوال برده ای،و آنوقت با آن ضد انقلاب و دشمن قسم خورده شهدا و امام شهدا چه فرقی خواهی داشت. این دشمنان قسم خورده خودشان به این کینه توزی ها معترف هستند و با تمام قوا هم اکنون نیز سعی می کنند این نظام را با انبوهی از مشکلات درگیر نمایند تا سر فرصت حساب این نظام را یک سره کنند.فکر می کنی مسئولین دلسوز و واقعی نظام نمی دانند که مردم تحت فشار هستند؟فکر می کنی به وسیله این اهرم فشار(رای ندادن) که برای خودت ساخته ای، می توانی این مشکلات را حل کنی؟! همه مشکلات از همین جا شروع می شود.شما خودت و دیگران را به دلیل احساسی عمل کردن در رای دادن در انتخابات سرزنش می کنی ،ولی در عمل خودت بدون در نظر گرفتن مشروعیت قانون اساسی و نظام وعقلانیت، راه کاری میدهی که صد برابر از رای دادن آنگونه بد تر است. اینکه جامعه ما دچار مشکلات اقتصادی فراوانی است بر کسی پوشیده نیست.ولی آیا برای حل این موضوع تنها راه حل ممکن و عقلانی رای ندادن است؟اگر ما در این مشارکت مهم سیاسی کشورمان شرکت نکنیم دیگر حق اظهار نظر هم نخواهیم داشت.ما باید به فکر راه کارهایی قانونی در چهارچوب عقل برای استیفاء حقوقمان پس از انتخابات باشیم، نه اینکه با عدم شرکت در انتخابات بخواهیم مثلا یک تو دهنی به مسئولین نظام بزنیم.نظام اسلامی که متعلق به شخص خاصی نیست. این نظام متعلق به همه مردم است.ما با رای ندادن به حق قانونی و عقلانی خود پشت کرده ایم و این به اصطلاح تو دهنی،تو دهنی به اسلام و عقلانیت است تا مسئولین این نظام.

رای ندادن باعث حل مشکلات جامعه ما نمی شود، شاید بیشتر آن را به سمت استبداد و دیکتاتوری ببرد.نقش ما بیشتر در زمان پس از رای دادن پر رنگ تر می شود، زمانی که پیگیر حقوق واقعی و قانونی خود در چهارچوب قانون و با ادبیاتی عقلانی و اخلاقی باشیم.
به نظر من به جای این راه کار های غیر عقلانی و بدون توجیه دینی،به فکر راه کاری بهتر جهت اصلاحاتی مناسب و ان گونه که قران و اهل بیت (درود و سلام خداوند بر انها باد) راضی و سفارش کرده اند باشیم.ما باید با ایجاد بستری مناسب و سالم و در چهارچوب قانون ،حقوق اجتماعی و قانونی خود را از دولت مردان به حق استیفاء کنیم و این مهم نمی شود مگر با رعایت قانون و پیروی از مردم سالاری دینی که اگر اینگونه شود، جامعه ما خود به خود به سمت اصلاح پیش خواهد رفت.

برادر خوب و عزیزم،قصد من نصیحت و یا تغییر عقیده شما نبود،که هدایت از آن خداست و خدا باید همگی ما را به صراط حق هدایت فرماید. هدف وآرمان تشکیل یک حکومت اسلامی ،آرزوی کوچکی نیست که به راحتی بتوان به آن دست پیدا کرد.خون دل ها باید خورد و صبر فراوان باید نمود.در جنگ تحمیلی،جوانان این کشور با همه کمبود ها و مشکلات میدان را خالی نکردند،به اسلام و انقلاب و رهبرشان پشت نکردند، و این بود رمز پیروزی انها و رمز پیروزی ملت های اسلامی.

حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای این اسلام چه سختی ها که نکشیدند.هدف این انقلاب ما تنها ایجاد حکومت عدل اسلامی است و برای رسیدن به این هدف بزرگ، راه بسیار طولانی در پیش داریم.خوب در این راه بسیار دشوار باید همگی ما سعی کنیم با عقلانیت و دور از احساسات، انقلاب اسلامی ما که زنده کننده راه انبیا است را به سر منزل مقصود برسانیم و موانعی که دشمنان اسلام بر سر راه این انقلاب می گذارند را یک به یک از سر راه برداریم، تا سرانجام به آرزوی دیرینه خود که همانا برقراری حکومت واقعی عدل اسلام است، دست پیدا کنیم. ان شاءالله.
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

مطلب مرتبط:

در دایرۀ امکان – حسن اجرایی

چرا در انتخابات شرکت نخواهم کرد. سید مرتضی میری
رای ندادن- حسام الدین مطهری
اندر  دلائل رأی ندادن– علی احمدی وبلاگ ره رو
همین نوشته در وبلاگ آینده از آن حزب الله- امیر علی صفا

«مخالف عمل‌کرد جمهوری اسلامی»، «مخالف جمهوری اسلامی» نیست و «مخالف جمهوری اسلامی»، «مخالف انقلاب اسلامی» نیستا میثم رمضانعلی در هابیل نوشته است