رأی ندادن

پنجشنبه , 23 فوریه 2012 ساعت 20:13

حسام الدین مطهری

 

به احتمالِ قریب به یقین، در انتخاباتِ مجلسِ نهم شرکت نخواهم کرد. دستِ کم، آخرین تصمیمی که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم گرفته‌ام، همین است. در ظاهر با کسانی که نظامِ سیاسیِ ایران را قبول ندارند هم‌قول شده‌ام، می‌دانم؛ اما دلیلِ من و آن‌ها، قطعاً متفاوت است. بخشی از مردم به بهانه‌هایِ شخصی، و برخی دیگر به دلایلِ سیاسی انتخابات را تحریم می‌کنند و این نگرش را تشویق می‌کنند. من این‌ها را نمی‌نویسم تا کسی را به شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات تشجیع کنم. می‌خواهم حرفِ مختصری بزنم و به‌عنوانِ یک شهروند در جامعه‌ای که طبقِ قانونِ اساسی‌اش، اظهارِ عقیده آزاد است، نظرِ شخصی‌ام را بگویم.
بگذارید صراحتاً بگویم: به همان دلیلی رأی نمی‌دهم که اغلبِ مردم رأی می‌دهند. امروز رأی دادن را بستری برایِ تکرارِ اشتباه‌ها و تضعیفِ انقلابِ اسلامی می‌دانم. سال‌ها است مردم را به بهانهٔ «تو دهنی زدن به استکبار» پایِ صندوقِ رأی می‌آورند. از دو هفته قبل از زمانِ رأی‌گیری تا دو هفته بعد از اعلامِ نتایجِ انتخابات، کلِ سرودها و تصنیف‌هایِ وطن‌پرستانه را در رسانه‌ها پخش می‌کنند و از مردم می‌خواهند برایِ تقویتِ نظام و کمک به ثباتِ سیاسی و اقتصادی، پایِ صندوقِ رأی بیایند تا دشمن را ناکام و ناامید کنند. به تمامِ انتخاباتی که در عمرم پایِ صندوق‌شان رفته‌ام فکر می‌کنم. به یاد می‌آورم که اغلبِ اوقات من هم به همین دلیل رأی داده‌ام. هر بار نارضایتی‌ها و نقدها به من سقلمه می‌زدند که: «رأی نده…» اما صحبت‌هایِ رهبر، گزارش‌هایِ تلویزیون و سرودهایِ وطن‌پرستانه مسحورم می‌کردند و دوباره به بهانهٔ این‌که «عیب ندارد، باز هم رأی بده به خاطرِ انقلاب…» من را مشغولِ نوشتنِ اسمِ نامزدها می‌کردند. اما دیگر کافی‌ست.
سیستمِ سیاسی، سال‌ها به بهانهٔ «تو دهنی زدن به دشمن» درِ بالاخانهٔ ملت را تخته کرده است. نتیجه این‌که بسیاری از ما بارها رأی داده‌ایم بدونِ آن‌که واقعاً به نتیجهٔ رأیِ خود دل‌خوش باشیم. رأی داده‌ایم و فکر نکرده‌ایم که نظرِ ما چه اثری رویِ حکام‌مان می‌گذارد.
انتخابات در ایران، تنها اَبزارِ اِبرازِ عقیدهٔ شهروندانِ بدونِ تریبون است. این برگه‌هایِ رأی است که نشان می‌دهد مردم دنبالِ چه هستند. مردمِ امروزِ ایران به‌دنبالِ ثباتِ اقتصادی‌اند. دوست ندارند هر روز شاهدِ گلاویز شدنِ مجلس‌نشینان با دولت یا بالعکس باشند. دوست ندارند بازیچهٔ بازیِ قدرتِ بزرگان باشند. من به عنوان یک شهروند و جزئی از این مردم، از واقعهٔ دو سال قبل در بازداشتگاهِ کهریزک دل‌گیرم. هر بار یادش می‌کنم فکرم مختل می‌شود و روحم خش برمی‌دارد. از شنیدنِ خبرِ اختلاسِ چند هزار میلیاردی دچارِ نگرانی شدم. از نوساناتِ عجیبِ بازارِ سکه و ارز و طلا دچارِ ضرر شدم. در همهٔ این اوقات، متأسفانه نه دولت، نه حکومت، نه مجلس نه شورایِ نگهبان، نه سپاه، یک عذرخواهیِ خشک و خالی از من و دیگر شهروندان نکردند. من از دیدنِ تصویرِ متهمِ وقایعِ کهریزک و شنیدنِ عنوانِ شغلیِ امروزِ او، دچارِ فسرده‌دلی می‌شوم. دلم می‌گیرد از این‌که مردم هر بار با خلوصِ نیت، همهٔ نقدها و گله‌ها را کنار می‌گذارند و به خاطرِ «تو دهنی زدن به دشمن» و حفظِ کشور و انقلاب و خونِ شهدا، رأی می‌دهند، اما بعد از دو سال، هنوز سرنوشتِ ماجرایِ کهریزک به‌درستی به اطلاعِ مردم نرسیده است. دو هفتهٔ تمام قیمتِ کالاهایِ وارداتی مثلِ پیچکی که دیوار را بچسبد و تند بالا برود، چند برابر شد، اما کسی از مردم عذر نخواست. من از مدیریتِ فرهنگی کشور ناراضی‌ام و به عنوانِ یک فعالِ این حوزه، ابداً فردایِ روشن در این مدیریت‌ها نمی‌بینم.
برگِ رأی به مردمی که دست‌شان از همه‌جا کوتاه است امکان می‌دهد نارضایتی و نقد را نشانِ حکام‌شان بدهند. رأی دادن یا ندادن انتخابی‌ست که مردم را به آیندهٔ بهتر می‌رساند. مدتی‌ست این آیندهٔ بهتر را ندیده‌ام. بسیاری از کسانی که امروز نامزدِ راه‌یابی به مجلسِ نهم‌اند، در مجلسینِ هفتم و هشتم هم بوده‌اند. علاقه‌ای به انتخابِ مجددِ آن‌ها ندارم و می‌خواهم با رأی ندادن، به سیستمِ سیاسیِ کشور بگویم «ازت ناراضی‌ام! نیاز به اصلاح داری.» در طولِ سی و سه سالِ اخیر، مردم همواره نشان داده‌اند از انقلاب دفاع می‌کنند. وقتش شده حکومت هم نشان بدهد برایِ مردم ارزش قائل است.
مردم را شرطی کرده‌اند که اگر رأی ندهید، نظام در جهان تضعیف می‌شود. کاری کرده‌اند که دشمن هم رویِ این موضوع مانور می‌دهد. دیگر دورهٔ این ادبیات گذشته است. وقتش شده به مردم اجازه بدهیم عاقلانه دربارهٔ انتخابات تصمیم بگیرند و احساسات را کنار بگذارند. دورهٔ به خیابان ریختن برایِ نشان دادنِ ثباتِ سیاسی گذشته است. اگر حکومت واقعاً به ثباتِ سیاسی علاقه‌مند است، بهتر است فرصتِ انتخاباتِ عاقلانه را فراهم کند، ضعف‌هایش را در پیشگاهِ ملت بپذیرد و بابت‌شان عذرخواهی کند، اشتباهات را جبران کند. حکومت عادت کرده است که مردم را برایِ تودهنی زدن پایِ صندوقِ رأی بیاورد و انصافاً از این شیوه بهرهٔ خوبی برده است. اما من به عنوانِ یک شهروند حق دارم با رأی ندادن به این شیوه اعتراض کنم و بگویم: «اصلاحاتِ موردِ نظرِ مردم را اعمال کنید تا مردم با شوق پایِ صندوق بیایند.» مطمئناً برایِ کنف کردنِ دشمن رأی نمی‌دهم. روزی رأی می‌دهم که مطمئن باشم رأی‌ام وضعِ کشور را بهبود می‌دهد.
امروز عقیده دارم رأی دادن، باعث دلیر کردنِ حکومت در روش‌هایِ اشتباهش است. معتقدم شرکت در انتخابات کمک می‌کند که تا ابد بهانهٔ «تو دهنی زدن» پایدار بماند. دموکراسی به عقل نیاز دارد و این بازی‌هایِ احساسات‌برانگیز، از عقل دور است.
باز تکرار می‌کنم که نمی‌خواهم کسی را به شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات تشویق کنم.

پی‌نوشت:
شاید شما حرفی بلد باشید و چیزی بدانید که نظرِ من را عوض کند. در این صورت خوشحال می‌شوم نقدتان را کامنت کنید، نه آن‌که بروید و پشتِ سرم، فحش بنویسید. ممنونم.

 

مرتبط:

در دایرۀ امکان – حسن اجرایی

چرا در انتخابات شرکت نخواهم کرد. سید مرتضی میری
رای دادن – سید عمران نبی زاده  در نقد همین نوشته
اندر  دلائل رأی ندادن– علی احمدی وبلاگ ره رو
با این وضع مملکت، چرا باز هم باید در انتخابات شرکت کنیم؟  – امیرعلی صفا

قحط الرجال و شرکت در انتخابات مجلس نهم – روزنوشت سید احمد موسوی

هوای زنانگی با خورشت گوجه بادمجان

پنجشنبه , 23 فوریه 2012 ساعت 20:12

فاطمه خوش نما

باز هم بین من و زنانگی‎ام فاصله افتاده است. روزهایی که حسابی سرم شلوغ می‌شود و تند تند کارهای خانه را ماستـمالی می‌کنم. روزهایی که مدام باید تلفن و ایمیل و اسمس جواب بدهم و به هر کاری غیر از کارهای زنانه مشغول می‌شوم. خیلی خوب حس می‌کنم آرام و زیر پوستی زنانگی ام دارد از من دور می‌شود و من همین طور زیر چشمی نگاهش می‌کنم و به روی خودم هم نمی‌آورم. اما یک روزهایی که حسابی خسته می‌شوم از این دور شدن، ناجور هوای زن بودن به سرم می‌زند که معمولا روز های سرد و آفتابی است.
چرایش را نمی‌دانم و اینکه از کجا شروع شد اما حتما به روز های کودکی‌ام بر می‌گردد اینکه حس عمیق زنانگی به رای من همیشه با بوی مست کننده خورشت گوجه بادمجان همراه باشد. غذای مورد علاقه من که خیلی کم اتفاق می‌افتد آن را به شیوه سنتی‌اش بپزم .

صبح روزی که دلم برای زن بودنم تنگ می‌شود و اتفاقا یک روز سرد و آفتابی است، عزای همیشگی «چی بپزم» را نمی‌گیریم. چون می‌دانم و مطمئنم باید خورشت گوجه بادمجان بپزم تا آن روز روحم را رها کرده باشم در دنیای زن بودنم که احساس می‌کنم با من قهر کرده است. غذایی که ۳ – -۴ ساعتی وقت بگیرد و صبح تا ظهرم را درگیر خودش کند و من تلفن خانه را بکشم،گوشی‌ام را خاموش کنم و غرق بشوم در مدل سنتی آشپزی شمالی.

هنوز بعد این همه سال برای درست کردن این غذا تصویر آشپزی مادرم لحظه به لحظه توی ذهنم تکرار می‌شود و من خودآگاه دوست دارم از او تقلید کنم. صبحانه‌ام را خورده نخورده ، بلند می‌شوم و چند تایی بادمجان تازه و سرحال را می‌آورم سر سفره صبحانه و هم آن جا پوست می‌کنم . عاشقِ سُر خوردن راحت و روانِ چاقوی تیز، روی تن بادمجان‌ها هستم، آنقدر که دلم می‌خواهد یک کوه بادمجان بریزند توی سفره‌ام و من همه‌شان را با همین چاقوی دوست داشتنی خودم، پوست بکنم. بعدخیلی با دقت از وسط نصفشان می‌کنم و توی آبکش متوسط صورتی رنگ می‌ریزم . حسابی رویشان نمک می‌ریزم و می گذارمشان یک گوشه تا آبشان در بیاید. حالا نوبت گوجه‌هاست. میدانم پوست دستم به گوجه حساس است . میدانم کهیر ریز می‌زنم و میدانم تا شب از شرّ خارشش راحت نمی‌شوم. اما همه این دلیل‌ها نمی‌تواند مانع من شود تا گوجه‌ها را یکی یکی با دست خودم پوست نکَنم و رنده‌اش نکنم. خورشت گوجه بادمجان با رب انار که درست می‌کنم، توی خانه‌ام هیچ صدایی نیست جز صدای دوست داشتنیِ آشپزی من و جلز وولز کردن بادمجان‌ها توی قابلمه و قل قل خوردن گوشت تازه توی انبوه گوجه های رنده شده.

صبح روزی که هوای زنانگی به سرم می‌زند،سرمست می‌شوم و سرخوش از زندگی، آنقدر که این سرخوشی می‌دود زیر پوستم و انگار من سبک می‌شوم.بی وزن، بی سنگینی و کسالت. آن وقت دیگر هیچ چیز جلودارم نیست نه رنگ کدر شده پوست دست‌هایم بعد از تماس با بادمجان‌ها، نه کهیر های ریزی که تا شب از شر خارشش خلاص نمی‌شوم، نه سیاه شدن ناخن‌هایی که کلی برای بلند و تمیز ماندنش حرص خوردم. باید خورشت گوجه بادمجان بپزم با رب انار و از صبح زود تا ظهر درگیر تهیه‌اش باشم ،آن هم به روش کاملا سنتی ،تا پر شوم از حس زن بودن. تا در دنیای دوست داشتنی زنانگی ام هوایی خورده باشم و چند قدمی راه رفته باشم. تا سرخوشی این هواخوری چند روزی زیر پوستم بماند و برق توی چشمانم نشان بدهد که همه چیز خوب است.

عکس از اینجا

غیرت ِ کوچ‌کرده!

سه شنبه , 21 فوریه 2012 ساعت 20:10

حسین مشرقی

فرقی نمی‌کند چند سالت باشد؛ مهم این است که چیزی را از رجولیت در خودت احساس کنی و این گونه می‌‌شود که در هیچ مکان عمومی و خصوصی اعم از اتوبوس، تاکسی، مترو، هواپیما، کشتی، سواره‌رو، پیاده‌رو، اداره دولتی، شرکت خصوصی، بیمارستان، پارک، پارکینگ، دانشگاه، چت، شبکه‌های اجتماعی، از بالاترین ارتفاع آسمان تا زیر دریا و خلاصه‌اش در هیچ نقطه‌ای از زمین و آسمان با حوزه جغرافیایی سرزمینی ایران، هیچ زنی، دختری، خواهری، مادری، بلندی، کوتاهی، چادری‌، مانتویی، فشن و سفت‌حجاب و شل‌حجاب در امان نیست! چرا که تیکه‌ انداختن جزو لوازم مرد بودن ِ این روزهای ایرانی است (این را دارم با گریه می‌نویسم! بگذارید حرف‌هایم تمام شود بعد تکذیب کنید!) حالا آزارهای دستی و پایی و اینها بماند!

شما به هر کدام از اعضای مؤنث خانواده‌، فامیل و آشنا مراجعه کنید همه بدون استثناء مواردی را در تأیید این فاجعه عمومی به شما عرضه می‌کنند! به قول استاد کاظمی‌زاده کرمانی: «مردم آلت‌شان را بر گردن آویخته و به خیابان می‌آیند»

بدبختی ماجرا و قسمت پرگریه‌تر ماجرا این است که در بین مردان این، به یک «امر پذیرفته» تبدیل شده‌است و حتی در بسیاری موارد مشاهده شده، زنان نیز از همراهی و تأیید این حرکات سر باز نمی‌زنند چرا که مرگ اصولاٌ خوب است ولی برای همسایه! و مهم این است که ربط ماجرا به ما نباشد وگرنه برای بقیه، خب باشد، به ما چه!

در این نوشته قصد گسترش نگاه ناتورالیستی و سیاه نما ندارم، فقط نخواستم تنها گریه نکنم!

پای‌نوشت:

  • این نوشتار به هیچ وجه نویسنده را از ماجرا بری نمی‌داند و اذعان دارد خودش به عنوان یک مرد (اگر قبول داشته‌باشید!) یک پای این ماجرای ننگین اجتماعی است!
  • تقصیر یکی دو نفر هم نیست؛ همه مقصریم، بالا تا پایین! می‌دانم الان یک عده سوزن‌گیرکرده که از قرآن و حدیث فقط این را یاد گرفته‌اند خواهندگفت که مولا علی(که جانم فدای او باد) فرموده: الناس علی دین ملوکهم؛ مردم به دین حاکمان خود هستند این که درست، ولی مولا در جایی دیگر به این مضمون فرمود: ای مردمی که حکومت‌های شما گرفتار شما شده‌اند! و این یعنی هیچ کس نیست که در این کشتی پر سوراخ از غرق در امان باشد!
  • در باب اغراق زیادی که در باب رابطه گناه‌کاری و سینه زدن زیر علم حسین (که سلام خدا بر او و   و آباد و یارانش باد) حرف زیاد است ولی خلاصه‌اش این که به جای دامن زدن به مقرب بودن گناهکاران در دستگاه امام حسین بهتر است دعوت به تقوا کنیم یکدیگر را… به خود امام که خودش هم راضی به این دامن زدن به این جوها نیست! و هی استثناها را به رخ جریان معمولی دینداری نکشیم آن وقت نشود که هر کسی هر غلطی هر جا می‌کند بعد خودش را با همان استثناء مقایسه کند؛ به قول معروف النادر کالمعدوم، درست است که خاندان اهلبیت خاندان کرم هستند ولی حیا هم خوب چیزی است؛ مرد باشیم و به داد خودمان برسیم!
  • رسول اعظم که صلوات خدا بر او باد فرمود: المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه: مسلمان کسى است که مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند.
  • در حکایت‌های عبید زاکانی آمده: «کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته طلحک می‌گفت سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست!» حال این سوال مهم را باید روراست با خود مطرح کنیم که آیا اگر ما مسلمانیم قلبمان هم مسلمان است؟ دست‌مان چه؟ زبان‌مان؟ رفتارمان؟ شهرمان؟…
  • باید ناموس در ایران تعریف دوباره شود، باید نگاه تعمیم‌یافته‌ای به موضع عفت به معنای دقیق آبرومندی (هم پیش مردم  و مهم‌تر نزد خدایی که باید قبول کنیم که وجود دارد و عالم به طرز واضحی محضر خداوند است!) داشته‌باشم!
  • درد حرف می‌آورد
  • در این نوشتار تهران ِ بی‌در و پیکر بیشتر مدنظر نگارنده بود.

چرا با رفیقان نیایی به جمع

سه شنبه , 07 فوریه 2012 ساعت 20:08

 

سیده مریم کرم‎زاده

یک درددل لوس و بی خاصیت دخترانه
حانیه این روزها سرش شلوغ است انگار. این را وقتی فهمیدم که بهش اس‎ام‎اس دادم که چه روزی سرت خلوت است؟ می خواهم بچه ها را دعوت کنم دور هم باشیم. و حانیه جواب داد: «هیچ روز. آخر هفته جشن عروسی‎م است و حسابی سرم شلوغ است. تو هم دعوتی و هنوز وقت نکرده ام دوستانم را دعوت کنم. فردا بهت زنگ می زنم.» می خواستم بچه ها را جمع کنم دور هم، نه به خاطر آن که دوستان زیادی داشته باشم، یا نه به خاطر آن که آدم محبوبی در جمع دوستانم باشم، خواستم دعوتشان کنم که هم را ببینند. یعنی فکر کردم احتمالا خیلی دلشان برای هم تنگ شده و تنها به فردی نیاز دارند که جایی داشته باشد و به آن جا دعوتشان کند تا دور هم باشد. البته صادقانه اگر بخواهم بگویم، خودم هم دلم حسابی برای نشاط دور هم بودنمان تنگ شده بود.

به حانیه گفتم: «اگر کمک خواستی بی تعارف بگو.» من همیشه بی تعارف ترین بین دوستانم بودم. جوابی نداد. سرش شلوغ بود. فردایش خودم بهش زنگ زدم. چند تا سوال و جواب سریع ازش پرسیدم و آخر حرفم گفتم: «کمک نمی خوای؟» گفت: «سه شنبه احتمالا چند تا از بچه ها رو بگم بیان واسه چیدن جهاز.» من از آن روز منتظر بودم زنگ بزند. ولی زنگ نزد. امروز سه شنبه است. نمی دانم الان دور همند یا نه. تقصیر من بود که دوستانم را از دست دادم. به مدت تقریبا یک سال، یا شاید کمتر با هیچ کدامشان رابطه نداشتم و در حال و هوای خودم بودم. حقیقت این است که از هم دور شدیم و این تقصیر من بود. ولی به گمانم هیچ کدامشان تلاشم برای دوباره به دست آوردنشان را ندیدند یا شاید دیدند.

حانیه جزو دوستان دبیرستانم بود. از دبیرستان به بعد دیگر پیدا کردن دوست سخت می شود. یا حداقل من دیگر بلد نبودم. یعنی انگار دیگر از آن جمله ی ساده ی :«اسمت چیه» در دبستان تا الان خیلی فاصله است. حالا نوشته ام را می خوانم و به نظرم می رسد که دغدغه ام سطحی به نظر می رسد. ولی حقیقت آن است که به دوست داشتن یک دوست نیاز دارم. و به حرف زدن با یک دوست و به همدلی با یک دوست و به حرف شنیدن از یک دوست و به خندیدن با یک دوست و غصه خوردن با یک دوست. همسر اگر چه جایش حسابی در دلم حسابی ست، و پدر و مادر هم، و خواهر و برادر هم، ولی دوست نیازی مستقل از همه ی این نیازهاست. یادم نرفت از دوست داشتن خدا بگویم ولی بلد نیستم. بعد از دبیرستان البته تک و توکی دوست پیدا کرده ام. لیلا مثلا. که این روزها سخت مشغول جهازچینی ست. بهش گفتم: «این روزها از همه ی دوستان دور شدی یا فقط با من این طوره؟» گفت: «نتونستم زمانم رو برای دوستی هام مدیریت کنم.» و من یاد یک سالی افتادم که دوستانم را از دست دادم و سال های بعدش که تلاش کردم که دوست پیدا کنم و نشد. –

چه قدر زخم زدیم؟‌ حواسمان هست؟

دوشنبه , 16 ژانویه 2012 ساعت 20:07

 

فائزه شیری

خوب یاد گرفته‌ایم ورانداز کردن هم دیگر را. یک خط‌کش این دست‏مان و یک ترازو آن دست‏مان. اندازه می‌‏گیریم و وزن می‌‏کنیم؛ آدم‏‌ها را، رفتارشان را، انتخاب‏‌هایشان را، تصمیم‏‌هایشان را، حتی قضا و قدرشان را!

با معیارهای خودمان، هی بالا و پایین می‌‏کنیم. هی این ور و آن ور می‌‏کنیم و سرآخر ضربه را می‌‏زنیم. اصلاً انگار نه انگار که خودمان بار‌ها خورده‌ایم! اما آدم نمی‌‏شویم انگار! همین‏‌که جایمان عوض می‌‏شود، خودمان می‌‏شویم ضارب، ضربه می‌‏زدیم و زخم…

البته بماند که گاهی هم چاشنی لطف و محبت و دلسوزی اضافه می‌‏کنیم، که خیال خودمان و وجدان‏مان را آسوده کنیم و ضربه را خوش‌رنگ‌و‌لعاب‌تر جلوه دهیم.

به رفیقمان، یک تکّۀ سنگینی می‌‏اندازیم، بعد می‌‏گوییم خیر و صلاحَت را می‌‏خواهم! غافل از اینکه چه بر سر او می‌‏آوریم! می‌‏رویم در فلان مهمانی و هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می‌‏دهیم. آن یکی را به ازدواج نکرده‌اش، ‌ این یکی را به نوع رابطه‌اش با مادرش، آن دیگری را به رشته‌ای که خوانده، این را به کارش، آن را به بچه‌دار نشدنش، این را به…

می‌‏رویم توی صفحۀ یکی و نوشته‌اش را می‌‏خوانیم و می‌‏نشینیم به قضاوت و نظر؛ یکی هم نیست گوش‏مان را بگیرد که: های! چندبار توی آن موقعیت بوده‌ای که حالا اینطور راحت نظر می‌‏دهی؟! حواسمان نیست که چه راحت با حرفی که در هوا‌‌ رها می‌‏کنیم، چگونه یک نفر را به هم می‌‏ریزیم، چند نفر را به جان هم می‌‏اندازیم، چه سرخوردگی/دلخوری‌ای به جای می‌‏گذاریم. چه قدر زخم می‌‏زنیم…

حواسمان نیست که ما می‌‏گوییم و ر‌ها می‌‏کنیم و رد می‌‏شویم، اما یکی ممکن است گیر کند بین کلمه‌های ما، بین قضاوت ما، بین برداشت ما.

انگار یادمان نداده‌اند که دلسوزی هم اگر باشد، رسمی دارد. یادمان نداده‌اند که هر حرف و اظهارنظری را نباید گفت، ‌چه جلوی رو و چه پشت سر. هی گفته‌اند: غیبت نکنید! تهمت نزنید! قضاوت نکنید! اما کو گوش شنوا؟! یاد نگرفته‌ایم که نگرفته‌ایم…

اصلاً کجا نشسته‌ایم درست فکر کرده‌ایم؟! که این حرف‏‌ها بار دارند، اثر دارند… به همین سادگی‌ها هم نیست… زخمی که می‌‏زنیم، دلی که می‌‏شکنیم، ارزان نیست، یک جایی باید بهایش را بپردازیم…

یک وقتی، شاید همین نزدیکی ‌ها…

در باب حکمت‌های کلاسیک و تفاسیرِ صفرا فزا

چهار شنبه , 11 ژانویه 2012 ساعت 20:07

ابراهیم آذر

به طبع قصه گوی م.
غرق افکار روزانه بودم که یاد داستان عشقی دوستی افتادم. در دوران لیسانس دچار همکلاسی‌اش شده بود. در دوره‌ای که عاشقی، فعل ِ پستو بود، آنقدر دل و جرات داشت که موضوع را با خانواده در میان بگذارد. خانواده که دخترک را «نامناسب» تشخیص داده بود، بی‌گدار به آب نمی‌زند و با عاقل‌ترین فرد در دسترس در ده علی آباد، دوست خانوادگیشان خان باجی مشورت می‌کند. از میان حکمت‌های طلایی ِ رنجِ دوران دیده و موی در آسیاب سفید کرده، حکمت خالدهٔ «از این ستون به آن ستون فرج است» انتخاب می‌شود. خان باجی در مقام تفسیر، کلید گنج سعادت پسرک را به دستشان می‌دهد: فعلا دست به سرش کنید تا دورهٔ لیسانس بگذرد….

حکمت کلاسیک دوم، جاری ِ زلال ِ زندگی بود: «نابرده رنج، گنج می‌سر نمی‌شود…». خانواده به امید گنج، سختی‌ها را تحمل می‌کرد. خودتان گریه و زاری و قطع رجای پسرک را تصور کنید. دورهٔ لیسانس به پایان نرسیده بود که عشق در دل بماند و یار برفت. حالِ پسرک موقع شنیدن خبر ازدواج دختر، این بیت حافظ بود: «کشتی باده بیاور که مرا بی‌رخ دوست / گشته هر گوشهٔ چشم از غم دل دریایی».

هرچه مرکب چموش زندگی، افسارگسیخته‌تر می‌شد، پسرک عنانش را محکمتر می‌کشید. تصمیمش را گرفته بود. باید از علی آباد، مهد حکمت‌های خالده و تفاسیر نمونه، فرار می‌کرد. چند ماهی دل به درس داد و در یک از بهترین دانشگاه‌های مملکت قبول شد. دل و دینی را که خانواده برای حفظش سرکنگبین بسیار در کار کرده بودند، کنج انباری خانهٔ پدری گذاشت و اکنون چند صباحی‏ست که فارغ از قیل و قال قدیمی، دنبال طرحی نو برای زندگی‏ست. خانواده نیز از اینکه مصلحت اندیشی‌هایشان به بار نشسته و پسرک سر به راه شده خوشحال است.
شاید حتی پسرک هم ادعا کند که ماجرا تمام شده است اما اگر از من بپرسید می‌گویم: خاطرهٔ طعم آن سرکنگبینِ بدتر از زهر هنوز که هنوز است پسرک را می‏رماند.‌ ای کاش خان باجی در مقام مشاور، این حکمت طلایی را نیز برای خانواده‌اش یادآور می‌شد که: «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد».

مرثیه ای بر سنگ گور دوستی

دوشنبه , 09 ژانویه 2012 ساعت 20:05

 

فرشته صادقی

صبح تا چشم‌هایم را باز می‌کنم آخرین فکری که دیشب با آن خوابیده بودم توی ذهنم می‌آید: ما برای چه دعوا کردیم؟ و بر سر چه روابطمان بهم خورد؟ پاسخش دو کلمه بیشتر نیست: انتخابات سال ۸۸.

یکی از دلایلی که از آن انتخابات خاطره خوبی ندارم، -سوای اتفاقات بعدی آن- همین از دست دادن هاست. من و او، هردو، همدیگر را در جریان آن انتخابات از دست دادیم و من حالا دلم برایش تنگ شده و تنگ شده و تنگ شده.

هستند آدم‌هایی که با هم خویشاوندند، هستند آدم‌هایی که با هم دوستند و هستند آدم‌هایی که هردوی این‌ها هستند و ما هردوی این‌ها بودیم. از‌‌ همان زمان بچگی که توانستیم با هم دوست باشیم -با وجود شش سال اختلاف سنی- دوستان خوبی بودیم. خاطرات خیلی خوبی از هم داریم یا شاید هم داشتیم؟ از زمانی که بچه بودیم و کلاس نقاشی پیش یکی از دوستان مادراو می‌رفتیم و بعد از کلاس همه خانه ما ناهار می‌خوردیم. از سینماهاو رستوران‌هایی که با هم رفتیم، از وقت‌هایی که ممکن بود اواز والدینش دلخور باشد و شب خانه ما بخوابد، از اتفاقات و ماجراهایی که بر دوستانش و اقوام آن طرفی‌اش! می‌رفت و من ازهمه خبر داشتم، از خنده‌هایمان، از جاهایی که با هم دیده بودیم و دو سفری که داشتیم، ازلباس‌هایی که با هم رفتیم و دیدیم و خریدیم، از چیزهایی که خریده بودیم و عادت داشتیم به هم نشان بدهیم و ازبسیار چیزهای ریز و درشت دیگر…

و همه این‌ها از بین رفته است، دیگر من او را نمی‌شناسم و او هم من را. سبک حجابش عوض شده، دیگر آن شخصی که من می‌شناختم نیست، توی خیابان او سوار بر ماشین و من پای پیاده -در دو جهت مخالف- حرکت می‌کنیم و من وانمود می‌کنم او را ندیدم و او هم شاید همین طور… تهمت نمی‌زنم شاید واقعا ندیده است… و من می‌دانم او غیر ممکن است این سطور را بخواند.. پس بازهم می‌نویسم…

این یکی دو هفته گذشته خبر مرگ چند نفر را شنیده‌ام -یکی از آن‌ها همین امشب- و با خودم فکر می‌کنم آیا سیاست و کاندیدای هم رشته‌اش! ارزشش را داشت که بخاطر آن یک‌ای میل بلند بالا به من بنویسد و هرچه از دهانش بیرون می‌آید نثار من کند و اتفاقات و درد دل‌ها و حرف‌ها و گفته‌های قدیمی و رازهای مگو را به رخ بکشد؟ و من وجدانم راحت است که هرگز جواب آن‌ای میل را مثل خودش ندادم و با این حال او برایم نوشت که دیگر برایش میلی نفرستم چون ترتیبی داده آن‌ها روانه اسپم باکس‌اش شوند. حالا از آن زمان بیشتر از دو و سال نیم می‌گذرد، این مدت کمتر از انگشتان یک دست همدیگر را دیده‌ایم، هربار دستی دادیم -یکی دو مورد حتی روبوسی سردی در میانه هوا و فضای خالی بینمان انداختیم- و بعد نگاه‌هایمان را به سمتی دیگر برگرداندیم تا به چشم‌های هم نگاه نکنیم و تنها همین و همین…

این یکی دو هفته گذشته خبر مرگ چند نفر را شنیده‌ام -یکی از آن‌ها را همین امشب- و در همین یکی دو هفته بار‌ها خواسته‌ام به خانه‌شان زنگی بزنم چرا که شماره موبایلش را از موبایلم پاک کرده‌ام و و‌ای می‌لش را از لیست دوستانم حذف، چون هربار می‌خواستم میلی بفرستم یا اولین حرفی که وارد می‌کردم نام او با سماجت تمام جلوی چشمانم ظاهر می‌شد… خواسته‌ام به خانه‌شان زنگی بزنم و به او بگویم دلم برایش تنگ شده اما بی‌فایده است… می‌دانم آن درخت دوستی توی توفان انتخابات شکست و دیگر هیچ چسبی در دنیا قادر نیست دو تنه شکسته آنرا به هم بچسباند.

شاید شهامت ندارم، شاید می‌ترسم اگر سراغش بروم بگوید دیدی؟ حق با ما‌ها بود و شما‌ها در اشتباه بودید و همین بازگشت و -منت کشیدن- تو! این را ثابت می‌کند. می‌ترسم بازگشت مرا آنطور که من می‌اندیشم -به خاطر کوتاهی دنیا و بی‌ارزشی آن و اهمیت داشتن خویشاوندی بر هر چیز دیگر- محسوب نکند.

نمی‌دانم و همین تردیدهاست که جلوی مرا می‌گیرند، همین تردیدهایی که ریشه در جایی دارند، ریشه در احساسی که می‌اندیشد: خاطراتت به چه کار می‌آیند برای تویی که دیگر او را نمی‌‌شناسی؟

اصول فقه چگونه برای خدا قصد می‌تراشد

یکشنبه , 08 ژانویه 2012 ساعت 20:04

محمد منصوری بروجنی

«….اگر احکام مقید و عام یکی باشند، ولی مواردی که موجب بروز آن‌‌ها شده اند، متفاوت باشند، تفسیر چیست؟ این مسئله در مورد ظهار و قتل خطئی پیش می‌آید، مجازات اولی «آزاد ساختن برده» ولی مجازات دومی «آزاد ساختن برده مومن» است. (مجادله، 3 و نساء 92). در این مورد، باید گفت حکم دوم، حکم اول را مقید می‌سازد و این  تفسیری است مبتنی بر استدلال عقلی و نه برآمده از الفاظ متن. به این معنا که در مورد عقد بیع خداوند در الفاظ قرآن نوع خاصی از شاهد را تصریحاً بیان کرده اما در مورد ظهار و قتل اتفاقی چنین چیزی را تصریح نکرده است و ما صرفاً با اتکای به متن «استدلال» می‌کنیم که قصد خداوند چنان بوده است».بن حلاق، وائل ،تاریخ تئوری‌های حقوقی اسلامی، ترجمه راسخ، محمد،  تهران: نشر نی، 1388، ص 92

این یکی از نمونه‌هایی است که در اصول فقه می‌توان یافت، ده‌ها نمونه مشابه این وجود دارد. ایراد کجاست؟ چگونه می‌توان معتقد به تئوری سنتی تفسیر قرآن بود که قرآن را لفظاً و معنائاً، طابق نعل بالنعل اراده خداوند متعال می‌داند، اما به اصولی این چنینی برای تفسیر آن متوسل شد؟ آن‌چه را که عالم مطلق و قادر مطلق گفته دانسته گفته و آن‌چه را هم که نگفته دانسته نگفته.

زمانی می‌توان برای سکوت، اجمال، ابهام و … متوسل به تفسیر شد که در سخن عاملی انسانی وجود داشته باشد و به این دلیل می‌توان از «قصد واقعی» در هنگام انشا سخن گفت، اما آیا برای خداوند نیز می‌توان به تئوری قصد واقعی متوسل شد؟ یا باید تئوری تفسیرمان از قرآن را عوض کنیم، یا باید این اجتهادات را منطبق با تئوری سنتی تفسیر قرآن کنیم.

پ.ن: البته بر همگان واضح و مبرهن است که تیتر صرفاً راه گم کردن است. من بیش‌تر از آن که تیتر را نتیجه بگیرم، آن دیگری را نتیجه می‌گیرم. العاقل یکفیه الاشاره.

برف هنوز می‌بارید

جمعه , 06 ژانویه 2012 ساعت 20:03

 

عباس حسین نژاد

پسرک به زبان فرانسه چیزی گفت و مرد جوان بی که چیزی بفهمد چشم از داخل کافه‌ای که گرم بود برنداشت…

دست برد داخل بارانی‌اش، یک لحظه نوک انگشتانش گرم شد در برخورد با کیف پول، که باد کرده‌بود از پولی که تازه از خودپرداز بانک برداشته‌بود.

بی صبری ِ غریبی حول پاهاش پر می‌زد، می‌دانست آن شب باید شب ِ عجیبی باشد و بدون آن که بداند چرا، منتظر اتفاقی بود که مطمئن بود با همه حادثه‌هایی که تا به حال در زندگی‌اش رخ داده بود فرق داشت.

برف ِ آرام، سر ِ ایستادن نداشت و گاهی صدای خنده‌ای دور، طعم فضا را تغییر می داد، یا اتوموبیلی که صدای آرام موسیقی ِ انتهای شبش، دلش را فرو می‌ریخت.

تلفن همراهش را روی بی‌صدا گذاشت تا نترسد یکهو و گذاشت در جیب بارانی و دو تا دست را در جیب‌هایش فشرد.

هنوز خیره به داخل کافه بود و نیم ساعت از زمانی که پسرکی به زبان فرانسه چیزی گفت و او نفهمیده‌بود گذشته‌بود که مردی موقرانه به در کافه نزدیک شد، چترش را تکاند، جمع کرد و به داخل کافه رفت و صدای احوالپرسی صمیمانه صاحب کافه می‌آمد و برف هنوز می بارید با صدایی جادویی که هنوز هیچ موسیقی‌دانی برای خلق دوباره آن به خودش جرأت نداده‌بود…

 

فرکانس برج مراقبت

شنبه , 31 دسامبر 2011 ساعت 20:02

مائده ایمانی

امروز باید تصمیم مهمی می‌گرفتم؛ این‌که آیا وارد یک درگیری خانوادگی بشوم و نقش داور را بازی کنم یا نه. من به خاطر بعضی مهارت‌های شخصی داور خوبی برای انواع و اقسام دعوا هستم -دست کم خودم این طور فکر می‌کنم- اما تا به حال ازم خواسته نشده که همچه نقشی را بپذیرم. این بار هم ازم خواسته نشده بود؛ بلکه خودم به سرم زده بود این پیشنهاد را بدهم. این فکر که شاید پیشنهادم را رد کنند اذیتم می‌کرد. کلا از این که درخواست یا پیشنهادم رد شود رنج می‌برم. از این گذشته همهٔ آدم‌های درگیر این دعوای به خصوص از من بزرگترند و احتمالا برایشان راحت نیست که داوری یک دختر جوان را بپذیرند. برای من هم ساده نیست که با آدم‌های بزرگتر از خودم از موضع برابر حرف بزنم چون قبلا این کار را انجام نداده‌ام؛ مگر در اینترنت که شرایطش خیلی متفاوت است. با وجود همه این چیزها، به نظرم خیلی محتمل می‌رسید که ورود من به دعوا باعث آشتی و راحتی خیال این همه آدم بشود. این یک دلیل را یک طرف ترازو قرار می‌دادم و می‌دیدم خیلی سنگین شده. آن دلایل دیگر در طرف دیگر ترازو هنوز خیلی سبک بودند و حتما باید «خودخواهی» را کنارشان قرار می‌دادم تا تعادل برقرار شود. نفس اماره و لوامه بزن بزن داشتند!

 

جلوی قفسهٔ کتابم ایستاده بودم و فکر می‌کردم. چشمم روی عناوین کتاب‌ها می‌گشت ولی تمرکز نداشتم که کتاب‌ها را از هم تشخیص بدهم. ناگهان چشمم روی قرآنم متوقف شد؛ قرآن خودم که چاپ جدید و ترجمهٔ علی موسوی گرمارودی است نه قرآن چاپ دهلی بابابزرگ. تپش قلبم تند شد و از خودم پرسیدم: «اگر این کتاب بخواهد به جای من تصمیم بگیرد کدام یکی را انتخاب می‌کند؟ دخالت کردن یا نکردن؟ اگر خدا بخواهد تصمیم بگیرد کدام یکی را انتخاب می‌کند؟» چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشی: البته که خدا طرف صلح و آشتی است؛ البته که پیش خدا آشتی دادن چند تا آدم به شکستن غرور خودپسندانهٔ یک آدم می‌ارزد. تصمیمم را گرفتم. کاغذ برداشتم و پیشنهادم را خطاب به یکی از آدم‌های دعوا نوشتم تا اگر موافق بود به دیگران بگوید. جواب نامه‌م هنوز نیامده. کم و بیش اضطراب رد شدن پیشنهادم را دارم؛ کم و بیش نگرانم که بهم بگویند در کار بزرگترها دخالت نکنم. اما ته دلم یک جزیرهٔ آرامش هست که با این موج‌ها متلاطم نمی‌شود. در اعماق وجودم یک نفر با خیال راحت نشسته و دلش به این گرم است که تصمیم را خدا گرفته، نتایج خوب و بدش هم به پای خداست!

 

آن لحظه که داشتم توی ذهنم دنبال تصمیم خدا می‌گشتم مثل یک معجزه بود. پر از شور و اضطراب خوشایند بودم؛ مثل اضطراب هواپیمای گم‌شده‌ای که رادارهایش دنبال فرکانس برج مراقبت می‌گردند؛ مثل حال ماهی کوچکی که خودش را به سنگ‌های بزرگ کف رودخانه می‌زند تا راه کوچکی پیدا کند و از بین آنها به دریا برسد. شاید خیال کنید دارم مهمل می‌گویم و شعر می‌بافم. هر وقت دیگری که چنین حرفی می‌زدم مهمل بود اما حالا فقط بازگویی چیزی است که به تازگی حس کرده‌ام و آثارش هنوز در من باقی است. قلبم هنوز با همان ریتم شاد می‌تپد. روحم هنوز پر از شور و شعف است. من فرکانس برج مراقبت را پیدا کردم و این خیلی باشکوه است اما از آن باشکوه‌تر لحظه‌های جست و جو برای پیدا کردن این فرکانس بود. لذت و شکوهش حتا با لحظهٔ یافتن فرکانس برابری نمی‌کند.

 

حالا حس می‌کنم اگر تا پایان عمرم هم در دودلی به سر ببرم که «اگر جنگ شد چه کنم؟» اهمیتی ندارد. چون از این به بعد به این سوال از چشم خدا نگاه خواهم کرد. برای یافتن فرکانس برج مراقبت جست و جو می‌کنم نه برای جوابی که خودم را قانع کنم. جست و جو برای این فرکانس باشکوه و زیباست؛ از اینکه همهٔ عمرم طول بکشد ترسی ندارم. اصلا چه بهتر که همهٔ عمر طول بکشد!